ديدگاه من و تو در تماميت بخشيدن بر اثر هنري و ادبي تاثيرگذار است . قرار نيست من و تو يكي باشيم . اگر اين طور بود كه همه چيز كسل كنند ه مي شد . من طوري راه مي روم كه تو نمي روي . من طوري غذا مي خورم كه تو نمي خوري . من طوري مي بينم كه تو نمي بيني . اما هر دو مي بينيم . ديدگاه همين است . هر يك بنابر تعريف و زاويه ديد خود اشيا و پديده ها را مي بينيم . همين باعث مي شود با گستره اي بزرگ و بي نهايت از انسان روبرو باشيم .
من و تو با همين ديدگاه ها دنيا را به امروز كشانده ايم ملغمه اي از همه چيز . آيا مي شود غير از اين بود ؟ اگر بود كه اين نبود . ما قرار است در كنار هم همان طور كه دلخواهمان است زندگي كنيم . شايد نزديكي فكر و عمل داشته باشيم اما باز با هم تفاوت داريم . دست كم در جزييات به سر و كول هم مي پريم . اين همه چالش و همهمه در دنيا براي تفاوت در ديدگاه آدم هاست . قرار نيست همه مثل هم باشند .
شعر هم حتا در بداهه ترين حالت ممكن خود با يك تفاوت چشمگير روبرو مي شود چون دو تا آدم يك جور فكر نمي كنند . ببين اين همه مسيحي و مسلمان كه بين خود هم تفكيك قائل مي شوند . هر كسي ساز خود را مي زند .
شعر بداهه هم اگر از صافي ذهن دومي رد شود با يك كنش ساده يا پيچيده روبرو مي شود . اين كنش ريشه در همين تفاوت ديدگاه دارد . من و تو آدم و حوا و بچه را در مسير زندگي و درك هستي يك جور نمي بينيم . هر چند با هم موافق يا مخالف باشيم . بنابراين هر يك از ما درباره ي آن ها به دلخواه اظهار نظر مي كنيم يا مهم تر شعر مي سرايييم. زيبايي اين كار هم همين جاست . دو نفر تا بي نهايت در اين باره با هم متفاوت خواهند شد .
مهرداد فلاح
شعری در سه قسمت
١
جلو زدن از این آقا
که اسم خودش را گذاشته آدم
قدم ِ غول می خواهد
از که بگیرم وام؟
٢
انگشتِ قشنگش را ورز با گوش ِ من می دهد مدام
این خانمی که نامش حواست
٣
آتش! آتش!
دست می کشم بر سرش
بچه جان! خفته که باشی بهتر!
رضا آشفته
1.
قدم غول مي خواهد
رد شدن از او كه به احتمال
نامش را مي گذارد آدمي
2.
حوايي كه تا امروز كشيده است
خود را در هوسبازي
گوش مرا ورز مي دهد مدام
3 .
دست بر سرش براي يك خواب راحت
بخواب كوچولوي نازنين
اين آتش است
مهرداد فلاح به آدمي اشاره مي كند كه قدم غول آسايي دارد . براي رد شدن از او به دنبال چنين پايي است تا وام بگيرد . اما رضا آشفته بر او با احتمال مي نگرد چون ممكن است او غول باشد تا آدم . در اينجا كمي جادو و خيال بر اين شخصيت اضافه مي شود .
فلاح ورز انگشت ها ي قشنگ حوا را تصوير مي كند . آشفته بر اين ورز هوسبازي نام مي گذارد شايد از اين دنيا با همه هوس ها و وسوسه ها بيزار است .
فلاح فرياد بر مي آورد كه آتش ! آتش ! آتشي كه آدمي را از هر كاري بر حذر مي دارد . آشفته اول نوازشي دارد و سازشي و بعد اعلام اينكه اين آتش است . در اينجا آتش فقط يك آتش است بايد از آن دوري كرد . يك حركت منطقي براي راحتي جسم و جان .

