تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها - بداهه سرایی ( 4 )

در بداهه سرایی گاهی یک واژه ژرفای هستی ات را زیر سلطه ی خود می گیرد . تو بی انکه بخواهی یا بدانی با آن واژه عجین می شوی. همین یک واژی  کلیدی فضایی را القا می کند که در همه ی ابعاد یک شعر نفوذ می کند . گویی هزارتویی است و تو به دنبال این کلید واژه تا دورها می روی و باز در نقطه ی صفر می ایستی . تو را یک واژه درگیر می کند و ذهنت در این سلوک کاوشگر است و شاید یک نتیجه ی قطعی همراه بیاورد و یا تو را با یک خلا تنها بگذارد .

تو در خود گم می شوی و پیدا . ناخودآگاهت در گمشدگی ات باز می ماند تا ذهنت در پیدایی تو بکوشد . یک سروده ی ناب در این بازی عیارانه در اختیارت قرار می گیرد . تو هنوز سوار بر توسن خیال در مدار اختیارات خود نیستی . تو فقط می تازی و ضرباهنگی زیر پایت تا دورها تو را نوازش می کند . حالا می ایستی و در ذهنت یک شعر نقش می بندد که همه چیزش را به تو مدیون است . پس با یک واژه آغاز کنید و این واژه می تواند در حین خواندن شعر دیگری در ذهن تو متبادر شود . فقط کافی است با این واژه که سکوی پرتاب توست بتوانی در ناخودآگاهت سیر آفاق و انفس کنی و در دایره ی الهام کشفی بزرگ تو را حیران کند .  

علی نادری

 

 جادو

گاهی که نیمه شب‌ها

چشمانت چیزی از باران

چیزی از باد

چیزی از جادو

       نمی‌داند

 

 

نیمه شب‌ها

گاهی

از پله‌ها

    بالا می آیی 

و همه سیگارها را نفرین می‌کنی

و همه پک‌ها را سرفه می‌کنی

از سکوت عذر می‌خواهی

همه هراس‌ها و همسایه‌ها را به دست خواب می‌سپاری

به یاد می‌آوری

                  چشمانی را

 که چیزی از جادو کم نداشت

 

 

رضا آشفته

جادوي تو را نبشته ام بر ديوار گلي

يك يادگاري براي هميشه هاي تلخ و شيرين

مي بيني كه در تو دويده ام

باد را

آب را

 و باران مرا با منت مي خواند به خلوت خود

شايد مطلوب نيست

شايد هم جادو باشد

در نگاهم تلختر مي شوي

 و من مي برم از خود

با يك دليل ناچيز

سير آفاق مي كني

و باز مي ماني

در دگريسي يك وزغ

و هراسي كه از ديوار مي آيد

به اين سوي حصار خانه اش

همسايه ي ديوار به ديوار

و يك چشم مرموز

با آييني

از لطف و دوستي

بمان تا در بازگويي تو نهراسم

چشم غره نمي روي

اميدوارانه

من در خود مي پيچم

تا ژرف باشي و سبكبال

پر كاه

در گريز

 

دو شعر بالا اصلا ربطی به هم ندارند و بر خلاف شعرهای قبلی هیچ نقطه ی مشترکی بین آنها دیده نمی شود اما شعر رضا آشفته بعد از خواندن شعر علی نادری سروده شده است . در این دو شعر واژه ی " جادو " فضاسازی می کند . در عین حال  دو فضای متفاوت را تداعی می بخشد. دو آدم در دو شرایط متفاوت جادو شده اند و هر یک در خلوت شخصی خود به بازگویی این فضا می پردازد . در شعر نادری  چشمانی جادو را بر سر این آدم آورده اند اما در شعر آشفته این جادو بر دیوار گلی ثبت می شود و بر تغییر و تحول این آدم دگرگون شده تاکید می کند .  

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:56 توسط رضا آشفته |