بداهه مفهوم اینک اکنون و حالا را دارد . اتفاقی کاملا حسی و شهودی که در لحظه ی اکنون به وقوع پیوسته است . آن قدر تند و سریع اتفاق می افتد که مثل یک تصادف می ماند . یک شانس که می تواند بی آندازه بزرگ باشد و یا حدی معلوم و بی مقدار دارد . این دیگر به حال تو بر می گردد که به قاعده از این حال آنی و لحظه ای چقدر برداشت کرده باشی . یعنی حال و روزت چقدر به آنچه که بر تو تاثیر گذاشته همسو و همخوان شده است . این بستگی به تو دارد . بنابراین در سرودن بداهه هر دو طرف مهم هستند . در اینجا بحث بر سر تاثیر از شعر دیگران است . حالا فرقی نمی کند که این شعر و شاعر که باشند . مهم تاثیر گذاشتن است . شاید در این لحظه حافظ با آن همه نام و نشانش تو را برافروخته نکند اما یک شاعر جوان امروزی که شاید نام و نشانی هم نداشته باشد بر تو آن قدر تاثیر بگذارد که خودت هم باورت نشود .
واژگان تو را در زمان خواندن متاثر می کنند . تو بی آنکه بخواهی در گرداب واژگان می افتی و با حال خود به وصف تازه ای از یک موقعیت یا فضا می پردازی و در واژگان انقلابی رخ می دهد . تو آن گونه که خواسته ای و این خواست در ناخودآگاه تو بایگانی است . سروده ای دیگرگونه از ذهنت عبور می کند . حالا زبان تو به تو می گوید که چقدر تاثیر گرفته ای تا در سرودن موفق باشی . موفق از این جهت که شعری با امضای تو آفریده می شود و شعر قبلی فقط در حد یک همنشین قابل استناد خواهد بود .
هیوا مسیح
١.
گفت:
سالی در نیویورک بودم،
کسی گفت:
چگونه عارفی تو
که عارف در بیابان است!؟
گفتم: چون بیابان در من است.
رضا آشفته
نقش من
نقش من در نيويورك
و من در بيابان
گفت عارفي شوريده
و خنديد مردي پرسشگر
دنيا محل بازي است
و هريك آنگونه ايم كه مي خواهد
هیوا مسیح وضعیتی را توضیح می دهد که شکل جادویی به خود می گیرد . مرد عارف در نیویورک است اما او را در بیابان دیده اند . زیرا دل عارف در این یکسال در بیابان بوده تا نیویورک . آشفته در اینجا مرد را در بیابان می گذارد و نقش یا همزاد او را در نیویورک تصویر می کند . این شوریدگی را طبیعت برای آدم تعریف می کند . بنابراین هر کس در اندازه وسع درونی اش از عهده بازی بر می آید یک بازی کاملا قاعده مند اما بستگی دارد که چقدر دل بدهی تا از بازی سر در بیاوری .


