تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها

تغزل يك عنصروجودي لايزال در آفرينش بشر است . هركس به تناسب احوالات خود به صرافت داشتن آن مي افتد . حالا بسته به آْن كه زمانه چقدر با جنگ و صلح در آميخته باشد ، آهنگ آن هم پايين و بالا مي رود . جنگ ميانه اي باعشق ندارد يا فرصت آن را از بين مي برد و برعكس صلح و آرامش بستر حقيقي عشق هستند .

شاعران با احساس و عواطف خود با تمام هستي و بالا و پايين آن سرو كار دارند بنابراين اگر تناليته ي تغزل در اشعار بيشتر شد ، نشان از صلح و آرامش مي دهد و بر عكس . البته اين فضا به اقتضاي عشق زميني تعريف پذير است . در زماني كه شعر خود را غرق در عوالم متافيزيكي مي كند و شاعر دم از استقرار عشق آسماني مي زند ، از اين فعل و انفعالات زميني كاملا فارغ است . در آنجا حتا جنگ هم لطافت خود را بر عشق تحميل مي كند ، صلح و آرامش كه جاي خود را دارد .

عشق عنصري قوي است و در هويت بخشي به آدم ها و ايجاد روابط آدم ها نقش موثري دارد. عشق در زمين فارغ از دو دو تا چهار تاي معمول است . آن كه عاشقتر است بي محابا و بي حساب و كتاب عشق مي ورزد . روابط زناشويي و ارتباط مادر و فرزندي و پدر و فرزندي و ديگر روابطي كه با عواطف خالصانه و شفاف روبرو مي شود از اقتضامندي اين عشق بهره مند است . ما با عشق زنده ايم و بي آن دلمرده و خموده و سست .

زمانه اي بالنده و شكوفاست كه از عشق سرشار است و نابهنجاريها و مفارقت ها و دشمني ها در دنياي بدون عشق پر رنگ تر خواهد شد .

عشق زمين را به ماوراي تصور بشر گره مي زند و در نبودن آن آدم بلاتكليف مي ماند و دست و پايش براي هر كنش درستي بسته مي شود . شاعران بيش از ديگران مي توانند به واسطه ي شعر تغزلي در بازآفريني و گسترش عشق بين مردم كوشا باشند . حالا هر شاعري بسته به ذوق و ظرافت هاي دروني اش در ارائه عشق ابراز وجود مي كند .

عشق گاهي بن مايه فردي و خصوصي دارد كه عايدي آن در عين حال نصيب جامعه هم مي شود و گاهي كاملا شكل اجتماعي به خود مي گيرد كه در آنجا تصور مدينه فاضله ملموس تر مي شود .

شمس لنگرودی

سی و چهار

الفبا برای سخن گفتن نیست

برای نوشتن نام توست

اعداد

پیش از تولد تو به صف ایستادند

تا راز زادروز تو را بدانند

دست‌های من

برای جست و جوی تو پیدا شدند

دهانم

کشف دهان توست

 

ای کاشف آتش

در آسمان دلم توده برفی است

که به خنده‌های تو دل بسته است

 

* پنجاه و سه ترانه‌ی عاشقانه، شمس لنگرودی، تهران: آهنگ دیگر، 1383

 

 

رضا آشفته

عشق مکشوف

عشق مکشوف بر من و تو

پيش از تاريخ را ديده ام با دلی عاشق

هرزه گردي هايم را باد می برد تا کرانه های دور

تنها تو در من قاب عکسی

رقم ها تاريک

شمع می بايد تا روشنايی نام تو را فرياد کنم

آرام و پيراسته بر کاغذ

سحر برتر از من تا آنجا که نيستی بر دلم مهر و موم می شود

هرگز آتشی برف دلم را آب نمی کند که سيلابی دنيا را می برد

پاک می کند از خاطره ها

نقطه ی صفر را به خاطر داری ؟

نخند به حسرت زمين و نيستی خاک

مرا خام نگاهت کرده ای و نامت را شيرين بر قلبم نبشته ای

ورق ورق عاشقانه ای که ترانه می شود کوچه های باد و آتش را

آب

دريا

من و تو

 

شمس لنگرودي عشق را در حروف و اعداد و دست ها و دهان و آتش براي معنا كردن معشوقه اش خلاصه مي كند . او همه چيز را در او و براي او مي بيند . در اينجا ديگري سر منشا همه ي حركات و سكنات مي شود .

رضا آشفته به آنچه در پس مكاشفه ي عشق اتفاق مي افتد ، مي پردازد . اين به عشق به تعبير او پيش از تاريخ هم بوده است . گويي در نقطه صفر آفرينش هم اين عشق بوده است تا آفرينش بر پايه ي آن حضور عيني و خارجي بيابد . اين مساله عشق را به ناخودآگاه بشر گره مي زند و بيانگر حضور اسطوره اي آن است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:59 توسط رضا آشفته |


مكان از زمره نشانه هاي وحدت وجودي متن هاي ادبي است . نمي توان هيچ آدمی را بدون جا و مكان معين و مشخص تصور كرد . ما در مكان ابعاد وجودي خود را لمس مي كنيم مگر آن كه بخواهيم در خلا سير و سياحت كنيم . آنجا هم براي خود الزامي دارد كه از حوصله ي اين رساله خارج است .

در هر لحظه هر يك از ما آدم ها در يكي از مكان هاي باز يا بسته وضعيتي را در ارتباط با زندگي خود احساس مي كنيم . گاهي اين مكان مي تواند فضاي باز و درندشتي را در بر گير و گاهي اين مكان آن قدر كوچك و بسته مي شود كه احساس خفقان را تداعي مي كند . مثلا قبر جز مرگ چه چيزي را يادآور خواهد شد . البته هميشه مكان هاي باز احساس امنيت و آرامش به همراه ندارند . مثلا يك كوير وسيع هم مي تواند همين احساس ترس يا مرگ را تداعي كند اما در اينجا خيلي احساس مردن با ديدن يا بودن در قبر متفاوت است . شايد در مقابل افرادي هم باشند كه كوير را اوج رهايي و زندگي قلمداد كنند كه اين افراد اغلب جز عارفان و سالكان راه حق به شمار مي آيند .

گاهي هم مكان يك تعريف مشخص و كاربردي دارد . مثلا توالت براي قضاي حاجت در تمام دنيا و براي تمام آدم هاست . البته شكل و تركيب اين توالت ها هم بسته به جنس آدم ها متفاوت است اما كاربرد آن يكي است . امروز ديگر در هيچ جاي دنيا خانه يا ساختماني را بدون توالت نمي توانيم تصور كنيم مگر آن كه در آن جغرافيا هنوز رنگ و بويي از بدويت وجود داشته باشد .

مكان براي ما مدام تغيير مي كند و ما در طول شبانه روز به دهها جا سر مي زنيم . حتا اگر گذارمان به يك اداره يا سازمان مي افتد از ورودي آن به اتاق ها و واحد هاي متفاوت سر مي زنيم . در آپارتمان هم نقاط متفاوتي براي رفتارهاي جاري در يك زندگي خصوصي تعبيه شده است . براي همين مكان ها هميشه در ذهنمان ثبت مي شود و اين بنابر ميزان لمس يك رخداد و خاطره مندي آن تغيير مي كند . رودها ، كوه ها ، درياها ، شهر ها ، روستاها ، مساجد ، كليسا ها ، خانقاه ها ، دشتها ، اتاق ها ، رستوران ها ، بوستان ها ، حياط ها ، باغ ها ، ايوان ها ، اتاق خواب ها و همين هر مكاني در لحظاتي از زندگي مان كاربردي متفاوت و گاهي بسيار ماندگار دارند . مثلا كودكي در آسانسور يا توالت مدرسه حبس مي شود ، هميشه از اين مكان ها به وحشت ياد مي كند . يا زندان براي زندانيان يا رودها و جنگل ها در زمان جنگ براي سربازان هميشه نافراموش خواهند شد و اين گونه بسترهاي شعر در اين مكان شكل ويژه اي به خود خواهد گرفت . در بداهه پردازي هم اين مكان ها از شعري به شعر ديگر راه مي يابند البته با كاركردي متفاوت و مجزا .   

طاهر اکوانیانT.Akvanian

1

 

كارون رنگ پريده عادت داشت

از ليوان هاي لب شكسته آب بخورد

و هميشه حاشيه اش خوني بود

همه ي كتاب هاي سر به زير هم اين طور نوشته اند.

اروند اما تا فرق سرچشمه خوني شد

از دست ماهياني كه سينه به سينه

براي ضرب المثل قديمي نقشه نكشيدند

 

رود بي سر و پا براي خودش كسي نمي شود

تا كوه هاي سر به هوا

مثل برف ديدنشان يكديگر را زخمي نبينند.

 

رضا آشفته

اين احساس من است

 

 

كارون رنگ پريده خوابم را شيرين مي كند

من در سر بريدگي هاي اروند شريك جرمم

نمي دانم اين احساس من است

خواب و خيالم را مفت فروختم

و ريشه ام را شناختم

در خلوت بيمار خود

ريشه ام را زده ام

از خون ريخته و جاري در اروند

و خاطراتي مجنون و عاصي

يكرنگ شدم در قيافه ي چاپلوسانه ات

بشكن مرا شايد راحت تر باشي

كينه ام را به دل گرفته اي

و سگي پارس مي كند

زمستان بارش برف هاي اخمو

 و مردماني سر به زير

 

آنچه در دو شعر بالا مشترك است فقط يادآوري خاطره اي از دو رود كارون و اروند است . اما هر دو رود بسترهاي متفاوتي را براي نقل ماجراها ايجاد مي كند .

در شعر اكوانيان خون در حاشيه كارون و تا فرق سرچشمه ي اروند را فراگرفته است . اين وجود رودها بستگي به كوه هاي سر به هوا دارد تا بر پايه برف هاي آب شده بتوانند در رودخانه آبي را جاري سازند .

اما رضا آشفته كارون و اروند ياد آور خاطرات آدمي است كه در آنها ذخودي را پيدا مي كند كه دلالت بر ريشه ها و بي ريشگي هاي آدمي دارد . كينه اي راوي را از اين مكان به جايي سرد و برفي رانده است كه اين دو رود و حواشي آن ميانه اي با آن ندارند .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:7 توسط رضا آشفته |


احساس نوستالژيك داشتن نسبت به گذشته ، وطن و آدم ها امري طبيعي براي هر كسي است . ما با دنباله ي خود پا پيش مي گذاريم و هيچ يك از ما نمي تواند خود را يا گذشته يا وطن يا نزديكانش را به فراموشي بسپارد . اصلا زندگي بر پايه همين داده ها و روابط شكل مي گيرد .

 احساس نوستالژيك در يك فضاي غريب و ناشناخته بيشتر گريبان آدمي را مي گيرد . آدم هايي كه شهر و وطن خود را ترك كرده اند و يا از نزديكان خود براي روزهايي دور افتاده اند بيشتر با اين احساس دروني ، تلخ و نگران كننده دست و پنجه نرم مي كنند .

شاعران جملگي چنين احساسي نسبت به دنياي پيرامون خود دارند . همين بازانديشي در گذشته خود ، آدم ها و وطن باعث عوالم روحي نامتحرك خواهد شد . شاعر در اين حالت در نقطه اي مي ايستد تا خود را بهتر مورد كنكاش قرار دهد . من وجودي ما در اين سرايش نوستالژيك تا سرحد زيبايي تصوير و تثبيت خواهد شد . به همين خاطر است كه شاعران در معناي واقعي آن براي همه ماندگار مي شوند .

احساس نوستالژيك داشتن بي نهايت سخت و نگران كننده خواهد بود حتا مي تواند از مرگ عزيزان هم ناگوار تر باشد . طبيعتا سرانجام مرگ و نيستي عزيزان را مي پذيرد اما دور افتادن از اصل خويش را تحت هيچ شرايطي نخواهد پذيرفت مگر آن كه فرصتي براي رودررويي دوباره خود با آن امر مهم بيابد . مثلا بازگشت به وطن التيام بخش است يا ديدن نزديكان اين احساس دروني را تلطيف مي كند . يا نتيجه بخش بودن گذشته در امروز آرامش بخش است .

شاعرانگي يك وجه لاينفكش همين مرور و تكرار احساس نوستالژيك يافتن نسبت به پديده ها ، رخدادها و اشخاص و اشياء است . ما در دنيايي حركت و زندگي مي كنيم كه در آن گاهي اوقات خيلي از چيزها در لحظه و آن خود قرار ندارند ؛‌شاعر نسبت به اين بر هم ريختگي و پريشاني كنشمند است و خود را به آب و آتش مي زند تا همه چيز سر جايش قرار بگيرد . او با زباني بي نظم و پريشان بر اين وضعيت مي شورد و با زباني پر احساس حال خود را در واكنش به آن پژواك مي دهد .

بیژن فارسی

شانه های ِ غریب

 

 

دلم برای همه ی آن ها که رفته اند می سوزد

برو

تو نیز برو

از حریم آشوب خیال من

برو

جایی که نمی دانم

شاید امن تر باشد

شانه های من

تابِ این همه اشکِ نگریسته را ندارد.

 

 

نه این که فکر کنی پیر شده ام

نه!

فقط از این همه نه و

نبودن

دیگر صدای هیچ پرنده ای را نمی شناسم.

 

آدمی تا پرنده را گم نکرده است

غربت بر شانه هایش نخواهد نشست.

اما وقتی سهره را نشناسی

به سینه سرخ دل نبازی

و کبک از کتاب هایت پریده باشد

آن وقت بی گمان غریبه هستی

و آسمان همچنان آبی ست هر جا

برو

شانه هایم غربتِ جهان است

و تو می خواهی جایی آرام گریه کنی

چقدر دلم

برای همه چیز می سوزد.

 

رضا آشفته

رستاخيز حشرات

 

دلم تنهاي تنها براي اين همه تنهايي جهان مي سوزد

همه مي روند و كولي وار دور خود مي پيچند

بي جغرافيايي با داده هاي فرهنگي

و ميراثي با فخر و غرور

هويت من از تو نيست مگر

به كجا مي روي

در زير آبي آسمان بگريي

مرا ببين

و شانه هاي زخمي ام از شوري اشك هاي تو

چرا نمي روي در خلوتي

و يك اقيانوس را ببيني

در شتاب گام هاي تو گم مي شود

سرت راببند از اين حرف هاي بي مفهوم

خاطرات من مست ريخته پاي ديوارعربده اي سرخ

چاره را مي نشانم در نگاهت

و يك پرنده را مي پرانم

فراسوي روياها ي روشن و خاموش

رنگارنگ پرندگان نشسته در قفس

تو را زل مي زنند به ارتكاب گناهي

برخيز در رستاخيز حشرات موذي

مرگ در نمي زند

باد مي كند تن خاكي ات

هوشيار باش

و دل بسوزان براي همه چيز .

 

بیژن فارسی در شعر شانه های ِ غریب احساس نوستالژيك خود را در غربت مي سرايد و رضا آشفته در اينجا همين احساس را براي دورشدگان از خود دارد . او درصدد بر مي آيد تا تشويق كند كه همه به زادگاه خود بازگردند . اين دو  در جهاني مشترك اما با كنشي دردمندانه نسبت به آدم ها و داشته هاي از دست رفته يشان شعر خود را مي سرايند . بداهه اي كه هر دو را به بيرون از خود با كنشي فعال و دلسوزانه مواجه كرده است تا در يكي شدن آدم ها بكوشند و همه را به بودن در كنار هم بدون هر نوع جنگ و بلوايي دعوت كنند .

آشفته همه را متوجه ي مرگ مي كند كه اگر براي با هم بودن دل نسوزانند با آمدن مرگ همه آن لذت هاي با هم بودن را به گور خواهند برد . هيچ چيزي در اين دنيا به اندازه ي با ديگران بودن لذت بخش و ماندگار نيست . تنهايي فقط براي لحظاتي كه به دنبال خود درونمان هستيم زيبا مي نمايد و از آن زيباتر بودن با ديگران است . در اينجا بده بستاني كلامي ، عاطفي ، محترمانه و عاشقانه روي مي دهد كه در هر صورت ما را به جذبه هاي فراسوي خودمان پرتاب خواهد كرد . كساني كه بر تارك اين لحظه ي رويايي سوار شده اند با عبور از بعد مادي خود و البته در يكي شدن با ديگران در دامنه اي فراتر از حد معمول ، با آرامشي غير قابل وصف روبرو شده اند . روح و روان بزرگ در همين پيچ و تاب عيني معنا و تفسير خواهد شد .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 19:26 توسط رضا آشفته |


واژه حرف اول و آخر را در شعر مي زند . آنچه به نام شعر است ، بر پايه ي چيدمان غير معقول و غير معمول واژگان شكل مي گيرد . زبان در شعر از تركيبات معمول در گفتار روزمره دوري مي كند و اين به خاستگاه شعر بر مي گردد كه در ناخودآگاه شعر اتفاق مي افتد . يعني شاعر هيچ دخل و تصرف آگاهانه اي بر انتخاب واژگان ندارد . حتا آنان كه مدعي اند كه شعر مي سازند تا مادامي كه به رهايي در گزينش واژگان نرسند از پس آفرينش هيچ نوع شعري بر نخواهند آمد . حتا در پردازش شعر به زبان گفتار روزمره هم تركيب واژگان غير معقول خواهد شد . شعر در بي نظمي مفرط نظم مي گيرد . شعر موسيقي طبيعت است كه سوار بر واژگان بر روح نوازشگر شاعر زمزمه مي شود .

واژگان به هزار و يك تركيب ممكن است كه بر ذهن شاعر فرستاده شوند . شاعري كه ذهن رها دارد شاعرتر است . او به تركيباتي مي رسد كه منحصر به خود اوست . در غير اين صورت تقليد صرف و يا از روي دست ديگران رو نويسي كردن باب خواهد شد . بايد دانست كه شعر در خودآگاه متبلور و متجلي مي شود اما هيچگاه در آنجا آفريده نمي شود . اينها كه به طور مكانيكي و يا با استعمال مواد توهم زا شعر مي سازند ، از حقيقت شعر به دور هستند .

شعر از به هم پيوستن واژگان در كنار هم شكل مي گيرد و تو زماني بر جوهره شعر آگاه خواهي شد كه هيچگاه خودخواسته اقدام به سرودن نمي كني . بلكه شعر بايد دست تو را بگيرد تا در خلوتي سروده اي را بر كاغذ زمزمه كني . اين خلوت با هر حس و حالي فقط براي يك شاعر است . يك آن كه قابليت تعريف را از دست مي دهد و كلمات فقط شمايلي از اين لحظه ي باشكوه و جاودانه خواهند شد .

گاهي در خوانش شعر ديگران اين تحريك پذيري و رهايي به وقوع مي پيوندد تا تو هم خود را در بازي واژگان غرق سازي و نتيجه به نام شعر كاغذ را پر مي كند .

 

شهاب مقربین

روی میزی از چوب گیلاس ...

روی میزی از چوب گیلاس

شكوفه‌ها بر باد رفتند

 

 

برگ‌ها را باد آورده ‌است

روی میزی از چوب گیلاس

 

 

میان برگ‌ها

قافیه‌های سرخ را می‌چینم

تا تو آویزه‌ی گوش كنی

 

 

گوش كن

باد قافیه‌ها را در هم ریخته‌است

روی میزی از چوب گیلاس

 

رضا آشفته

قافيه را باخته ام

 

قافيه را باخته ام در نگاه ميزي از چوب گيلاس

و برگ ها را بادي مي آورد مي ريزد روي آن

 

اينك با من است و شكوفه هاي بهاري

باد مي آيد و مرا تنها مي راند از خودم

 

گوش كن زمزمه اش را

روي ميزي از چوب گيلاس

دم گرفته اي شيش و هشت مطربانه اي

 

مرا مي راند باد

و يك برگ

و ميزي از چوب گيلاس

 

ميزي از چوب گيلاس بهانه اي مي شود تا شهاب مقربين به گذشت فصل ها و زندگي بپردازد و آنچه بر سر انسان مي آيد . شكوفه ها نماد بهار و برگها نماد پاييز و در اين بين قافيه هاي شعري بر هم ريخته مي شوند چنانچه عشق مي تواند براي عاشق آشفتگي در پي داشته باشد .

همين وضعيت را رضا آشفته با تصوير ديگرگونه اي و البته با تركيب همان واژگان القا مي كند . چيدمان واژگان كاملا متفاوت است و گويي شعر تازه اي به وقوع پيوسته است . ارزشمند ي شعر مقربين در انتخاب واژگان اوست كه همين واژگان در بداهه ي رضا آشفته حلول كرده است . يعني در اين بداهه تسخير روح صورت گرفته است تا دو آدم با تصويري متفاوت درباره ي عشق ابراز وجود كنند . همه ي اين اتفاقات مديدون عشق خواهيم بود كه براي همه ي ما احساسي مشترك و برتر خواهد بود . البته خيلي ها آن را در اين روزگار به باد فنا فرستاده اند . به همين دليل درك درستي از اين حس انسلني و انسان ساز ندارند .

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:38 توسط رضا آشفته |


لحظه ها زندگي ما را مي سازند . همين كه ما با اين لحظات يكي مي شويم ، سرنوشت ما بهتر از ديگران خواهد شد . او كه در اين رهگذر برگ برنده را در دست هايش خواهد گرفت كه در پيوستگي با لحظه ها مي كوشد . البته در ابتدا كمي خودآگاه و به سختي اين اتفاق مي افتد و به تدريج اين بهم پيوستگي شكل ناخودآگاه  و آسان به خود مي گيرد .

شعر هم در لحظه و آن هر شاعري به وقوع مي پيوندد . حالا فرق نمي كند كه چه شكل و شمايلي داشته باشد . مهم همسويي با آنات هستي است . ما آمده ايم تا بيرون از خود به مكاشفه بپردازيم . در پيوستگي با لحظه ها نكاتي بر ما روشن مي شود كه نوعي رمزگشايي از هستي به شمار مي آيد .

هدف از هستي هم همين مكاشفه هايي است كه در غايت انسان راستين را خواهند ساخت . كسي توانايي و اشراف بيشتري دارد كه آنات بيشتري را به مكاشفه پرداخته است . سواد و دانش بشري هم در گرو همين يكي شدن معنا و شكل خواهد گرفت . وگرنه همه چيز جز تكرار و كليشه نخواهند بود و در اين راه فقط كاشفان هستند كه پيشتازي مي كنند . همان قدر كسب نكته اي علمي مي تواند در مدار هستي ارزش و اعتبار داشته باشد كه يك شعر كامل و خلاقه .

شعر ناب و نو زماني بر شاعر راه مي يابد كه او در بي خودي خود سير مي كند . او از زندگي معمول بريده است و در فراتر از همه چيز صدايي را مي شنود يا تصويري را مي بيند كه كاملا تازه و بكر است . اينكه شعري همه را در گرداب تازگي اش مي پيچاند ، بستگي به نكته اي دارد كه در اين لحظه ي شاعرانه كشف شده است . بي خود شدن در عالم خود خلوتي مي خواهد منحصر به فرد . تو در دنيايي پا مي گذاري كه فقط مال توست . حالا تو بي خيال از همه بود و نبود دنيوي سير آفاق و انفس خواهي كرد و واژگاني تو را محاصره مي كنند كه شگفت زده ات مي كنند . همه چيز براي نخستين بار است كه اتفاق مي افتد در خلسه اي بي حد و مرز . تو از جهاني سر در آورده اي كه برتر از دنياي دون است . تو با حقيقت مي آويزي و به جنگ پليدي ها و استقبال از زيبايي ها خواهي رفت . شعر تو در اين لحظه سروده مي شود . بي آن كه بداني از كجا مي آيد .

 

برزو گوران

تابش*

 

تو از ابدیت هر چیز می‌آیی

و لحظه‌ها

با تو آغاز می‌شوند

و زیرآفتاب

به جز چشم‌های روشن تو و

تکرار دستان من

چیز تازه‌ای نیست.

 

*از دفتر مزامیر هجران

 

رضا آشفته

لحظه هايي پيوسته به ابديت

تازه هاي دست مرا تو مي بيني

به روشني رنگ چشمانت

اكنون در تو طلوع مي كنم

و زير هرم آفتاب

              سايه ساري مي يابيم

                        از عشق و ترانه

زمزمه اي مشترك

و لحظه هايي پيوسته به ابديت .

 

برزو گوران در شعر تابش به منبع الهام شعر خود مي پردازد . تمام لحظه ها با او آغاز مي شوند كه در پيوستگي به ابديت براي همه قابل لمس و استناد است . شاعر در اينجا تازگي تمام اشيا و پديده ها را از او مي داند كه چون نوري بر همه چيز مي تابد .

رضا آشفته اين مفهوم را در تصويري مي بيند كه در كف دست همگان با خطوطي نوشته شده است . شاعر بر اساس سرنوشت محتوم خود و آنچه در دست هايش نوشته شده است خبر از يكي شدن با طبيعت مي دهد . اين اتفاق براي زماني است كه او بر همه چيز آگاه است و با حوصله و خردمندي مسير خود را در حركت مي بيند . يعني يكي شدن اتفاق مي افتد و روشنايي بر همه چيز سيطره مي يابد .

در اين دو شعر كوتاه آني وجود دارد كه براي ديگران هم احتمال بودن آن هست . مگر مي شود تفاوتي براي همه قايل شد در صورتي كه همه در پيوستگي با طبيعت يك راه مشترك را طي مي كنند .

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:19 توسط رضا آشفته |


تكليف ما روي زمين چيست ؟ بيهوده بودن هم يك نوع تكليف است در رد تكليف . شعر هم نوعي تكليف است براي بهتر بودن . اگر نبود كه كسي شعر نمي سرود . اگر هم مي سرود منتشرش نمي كرد . اينان كه مي سرايند و از بين مي برند هيچ تكليفي نسبت به خود و ديگران ندارند وگرنه شعر و اثر وجود حقيقي خود را از ديگران نمي پوشاندند .

شعر يك تكليف فردي و اجتماعي است . نوعي پاكيزه انگاري در آن موج مي زند . ما شعر مي گوييم تا با زواياي تاريك وجودمان بيشتر آشنا شويم و براي زلال شدن با الگوهاي شناخته شده همسو مي شويم . همه پرهيزگاران عالم مي توانند در اين تزكيه ي روحي ما را راهنمايي كنند . حتا فلاسفه نيز در اين باره ياري گرند . شعرا هم دست كمي از اين افراد نخواهند داشت . مثلا خرد فردوسي يا عارف انديشي هاي مولانا و زلالي حافظ و اخلاق نگري سعدي در كنار شطحيات منصور حلاج و جنون نگري هاي قاضي القضات همداني و اشراق سهروردي و مثال هايي از اين دست هر يك به راحتي مي توانند ما را در جهت يابي حقيقي مان كمك كنند . ما بايد خود را بيابيم . گاهي در اين مسير بودا ما را به حقيقت فرا مي خواند و گاهي افلاطون و سقراط پيشتاز مي شوند . حتا معاصرين به نوعي در اين مسير يابي تاثيرگذارند . هر چند در زمانه ي ما بيشتر از راه بيراهه پيش رويمان قرار دارد . الگوهاي گذشته حقيقي تر مي نمايند و يا در زمانه ي ما افراد حقيقي در دل تبليغات رسانه ها گم و ناپيدا مي شوند .

ما نسبت به اين الگوها داراي تصوير و تفسير ذهني هستيم . هر يك به گونه اي با آن ها خلوت و مكاشفه اي داريم . مطالعات و تعمق درباره ي آنان ما را در اين بازي فكري و روحي بيشتر كلنجار خواهد كرد . گاهي در بازخواني شعر ديگران و يا تاثيرپذيري از آنان به دنبال بيان حس و حال خود درباره بزرگان برمي آييم . ما در اين مكاشفه در واقع به بازگويي درونيات خود مي پردازيم .

اشراق فصل مشترك اين هماهنگي و همسويي با ديگران خواهد بود . يك كشف فردي و منحصر به فرد كه ما را با نكته هاي ريز و درشت آشنا خواهد ساخت . گويي از جايي دور بارقه هايي به چشم مي آيد تا ما در باز انديشي خود در تدارك يك فصل تازه از زندگي باشيم . همين كه درك و ادراكمان بالاتر مي رود شرايط سخت تري بر زندگي مان حاكم مي شود . به همين دليل است كه نادانان راحت تر نفس مي كشند !

 

بودا


اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست . بودا

علی ثباتی

٦.

 

نور شمع

سایه ی سرخش را

بر چشمهای کشیده

و گوش های آویزان بودا

می انداخت

شمشیرش را از نیام بیرون کشید

با گوشه ی کیمونو تمیزش کرد

و زیر لب گفت:

"شمشیر به دست می گیرم

و خلا را دو نیم می کنم

و در میان آن آتش بزرگ

وزش نسیم فرح بخش می آید."

برقی تیز

سایه ی شمع را

بر صورت بودا شکافت.

 

رضا آشفته

رستگاري

 

بودا در نفس هاي پيوسته ي خود

وردي را زير لب مي گذراند

براي تو و من و شايد گدايي بيچاره و گرفتار

 

مگر فرقي است بين من و تو و آن بيچاره ي مفلوك

 

دستم را ببين و ريختن عودي در آتشش

به ميمنت حضور متبركانه بودا

 

من و تو در كنار هم

اُم در نفسهايمان

و درخشش خورشيدي خيالي

 

نمي دانم و يك هيچ پرهيزكارانه

دستم را مي برد تيزي تيغ

در بي قراري ديداري في الفور

بداهه در من بودا مي ايستد

و يك نشان بزرگ بر پيشاني

و ردي از دلخوريهاي تو از من

بخشش

تا رستگاري !

 

بودا در اين دو شعر همه كاره است . دو شاعر به دو گونه ي متفاوت تصويري از جنس بودا ارائه مي كنند . جنسي كه در واقع يكي است اما در دو حالت و شكل متفاوت .

در شعر علي ثباتي يك قصه ميني ماليستي گويي روايت مي شود . در معبدي بودايي شاهد دونيم شدن خلا در دل آتش توسط يك شمشير زن هستيم كه سايه سرخ نشسته بر چهره ي بودا را هم دو نيم مي كند .

بودا در منظر آشفته شكلي ذهني و روحي دارد . در ميان مديتيشن دو آدم يكباره بودا حاضر مي شود كه تيغي دست يكي از آنان را مي برد از اين حضور متبركانه . كشف اين آدم گناهي است كه در حق ديگري كرده و از او بخشش مي خواهد تا رستگاري برايش ممكن شود . در شعر ثباتي نوعي خشونت پنهان است اما در شعر آشفته اين خشونت در بريدگي دست آشكار مي شود و كشف يك گناه .

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:37 توسط رضا آشفته |


ما از تكثر حياتي برخورداريم . همين نكته عاملي است براي چالشمندي انسان ها . تو گويي گاهي ما رو در روي هم مي نشينيم تا با هم درباره مسائلمان حرف بزنيم . البته گاهي تند و گاهي آرام اين حرف ها رد و بدل مي شود . بستگي دارد كه كي و كجا و چگونه ما درباره ي - به احتمال قوي -  يك موضوع بسيار مهم با هم دچار اختلاف نظر و عمل شده باشيم . بايد ما با هم كنار بياييم و نه اينكه از كنار هم عبور كنيم .

ما درباره يك چيز با هم حرف مي زنيم اما خيلي متفاوت . در اينجا لحن ما با هم فرق خواهد كرد . چرا ؟ چون ما از نگاه خود به تحليل و تفسير هر چيزي مي پردازيم . لحن و آهنگ دروني ما در اين برداشت هاي غير مشترك متفاوت خواهد شد . اين هم بستگي به ميزان دريافت ما از حقيقت وجودي موضوع مورد بحث دارد . هر يك از يك دريچه خاص به آن نگاه مي كنيم و شايد زوايه ديد هر دو هم يكي باشد اما نوع برداشت و احساس موجود در اين برداشت لحن ها را متفاوت خواهد كرد .

گلوله اي جواني را مي كشد در هير و بير يك شلوغي . در اينجا دو آدم آن را از يك زاويه مي بينند اما در زمان گزارش لحن هر دو متفاوت خواهد بود . در اينجا جديت و تاثير سوژه ميزان و معيار شكل گرفتن يك لحن خاص خواهد شد . يكي در اين ماجرا وحشت زده مي شود و ديگري بي تفاوت و خونسرد از كنارش رد مي شود . جنسيت ، سن و سال ، نوع ارتباط با سوژه ،‌ شخصيت دروني ، ديدگاه اجتماعي ،‌سياسي و فلسفي و غيره از جمله عواملي هستند كه در درك و دريافت پديده ها و اتفاقات موثرند . چنانچه در صورت بروز جنگ و قحطي لحن افراد در برخورد با آن متفاوت خواهد شد . هيچگاه همه ي آدم با يك لحن و آواي مشترك درباره ي ديدني هاي و شنيدني هاي زندگي واكنش نشان نمي دهند .

در رويا رويي فيمابين هم ، ما بنا بر نوع برداشت خود با يك لحن خاص به تفسير گفتار و رفتار طرف مقابل مي پردازيم و همين نوع لحن ما را نسبت به هم تغيير خواهد داد . هميشه هم اين تفاوت ها به بيراهه و چالش نمي انجامد بلكه گاهي نتيجه اي بهينه و جالب در پي خواهد داشت .

 

مجید شفیعی

حوا منم (٢٠)

 

 حوا منم

كه روییده ‌اند شاخه‌های داوودی از تنم

 

جرعه‌ای آتش

تا دوباره قلم را گوارا و سرشار

در جوهر رؤیای تو بغلتانم

تا راه خانه را بیابی

 

بی صدا بخوان زبور را

بی هیچ مناسك و آیین

 

لحن تو در آغوش من مخفی است.

 

رضا آشفته

قديس

 

قديس كتابخوان برخيز

شبت را باطل نكن

در اين دقيقه هاي فرشته

آسمان مي گريد

به حال من و تو

 

آتش هم مي داند حالمان اساسي خراب است

 

جوهرم را از الفباي نام تو پر كرده ام

جرعه اي غم و عشق

خراب حال تو مي شوم رفيق

 

گم شده اي بي نشاني در برهوت

خانه ام همان حوالي است

آیه ی۴۴زبور را ببين با دلت

 

آيين من و تو فراموشي همه چيز است

به وقت حضور او

 

مرا در آغوشت بگير گرم

 

فصل مشترك دو شعر بالا حضور در يك آيين است . دو آدم در گمشدگي خود به آيات زبور داوود پيامبر مراجعه كرده اند . آنچه آنها را به فراخور اين آيين مي كشاند همانا يافتن خود است . يافتني كه خود خواسته به بيراهه و گمشدگي انجاميده است .

مجيد شفيعي در قطعه ي حوا منم ( 20 ) از بالا به سوژه نگاه مي كند و دستور عملي براي خروج از وضعيت صادر مي كند . لحن تو در آغوش من مخفي است ، اين كليدي ترين جمله براي پي بردن به رمز و راز خروجي خواهد بود . گويي همه ي ما در آن بالا كليد نجات خود را در دست يك آفرينشگر يا نجات دهنده پنهان كرده ايم .

رضا آشفته اينجا دو رفيق را رودرروي هم قرار مي دهد تا يكي براي ديگري راه خروج و تفسير آن را بازگويي كند . بنابراين نگاه زميني در اين ارتباط نقش دارد تا بعد اگر تاثيري بود آن اتفاق متافيزيكي هم دربرگيرنده ي يك حقيقت باشد .

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:22 توسط رضا آشفته |


 

هستي پر و بالش را مي دهد براي بودن به تك تك ما . ما مي آييم در اين سراچه ي غفلت و تكلف ها به بازي گرفته شويم . شعر هم يك بازي است و ما نيز بازيچه . بي آن كه در مدار خود بودن بيابيم آن چه بايد را .

شعر در همين جست و جو معنا مي يابد و ضرورت سروده شدن را بر ما يادآور مي شود . ما كه در واقع يك تن هستيم و در اين هستي مبتلا به تكثر و تكرار . ما در فراموشي روزها و شب ها به انكار هم مي پردازيم . چالش ها و جنگ ها در دنيا بر پايه ي همين انكار ديگران به وقوع پيوسته است . همه خودخواهانه خود را بر ديگران ترجيح داده ايم و تنها چيزي كه عايدمان شده رنج مضاعف بوده است . همه به تخلف و بزهكاري و گناه تن و روح خود را آلوده مي سازيم و همين در شعر ما و زمانه ي ما به نسبت ميزان چالشگري و آزارگري انعكاس مي يابد . پژواك هستي در هر برهه ي زماني در شعر آن برهه به عينه منعكس است . ما بازتاب خود را در اين آثار مي بينيم . شاعران وسيله اي هستند بر اين امر مهم تا تصويري براي ماندن ارائه كنند . هر چند خود به تعبيري شامل اين مثل مي شوند كه آش نخورده و دهان سوخته .

رنجي باطني اين فصل مشترك را يادآور مي شود . همه بدون استثنا در دنيا رنج مي برند و هر يك به گونه ي خود . بودا بن مايه هستي را در همين كلمه رنج خلاصه كرده است و به تعبير سوفكل نمايشنامه نويس يونان باستان آن كه خردش بيشتر رنجش بيشتر . البته خرد درد و رنج را بر همه افشا مي كند وگرنه درد و رنج براي همه يكي است مگر آن كه بر اين موضوع غالب شوند . فلسفه حياتي بودا نيز خروج از رنج با اتكا بر انكار دنياست . اگر شاعران نيز بر اين خرد و دانش احاطه پيدا كنند به راحتي خود و ديگران را در مسير رهايي از درد و رنج قرار خواهند داد . اين هم شرط و شروطي دارد پيرو گفته ي نظامي كه نابرده رنج گنج مسير نمي شود و باطن تيمار يافته و فارغ از رنج كتمان شده مي خواهد .

 

منصور بني مجيدي

افعالِ غير منصرف

 

اينجا پوسيده باشم   پوسيده باشي  شايد هم پوسيده باشد اگر به هر سازي تن بدهد!

 

نَه برايِ قصدِ قربت / نَه براي رقصيدن تنها

 

دردي هميشگي در كشاله ي رانم تير مي كشد !

 

اين ناتمامي زندگي ...

 

 برايم هيچ لذّتي ندارد!

 

هر روز مثلِ چايِ لب زنده يا فنجان ِ دَمر شده

 

كنار گذاشته مي شوم

 

اين بغضِ چندين ساله ي نَه تنها من است

 

كه در تو و ديگران

 

نو به نوبه مي تركد!

 

رضا آشفته

غفلتي ناتمام

 

دريچه اي نو به نو به دنياي من و تو

 

آغاز افسونگري بودن

 

و نيابت در رفتن از پوسيدگي تن و روح

 

به انزواي ما از گردش هستي

 

يك فنجان خميده در سيني

 

و چاي منتظر در قوري چيني

 

و تكرار ملال نه لذت بخش و شيرين

 

در پس اين بازي يك اندوه خوابيده است

 

باران هم نمي بارد در بغض من

 

تو ديگر چرا مرا نمي خواني در اين دايره از بودن

 

مي مانيم در تكرار هم

 

غفلتي ناتمام از تو و من 

 

منصور بني مجيدي يكي دو سالي است كه احساس درد شديدي در بدن خود مي كند و اين در شعر افعال غير منصرف بسيار مشهود است . مطمئنا هيچ يك از ما تاب و تحمل هر نوع دردي را نداريم اما درد مي آيد و وجودمان را تسخير مي كند . در ظاهر درد مي رود و اما آثار آن در ما متجلي است و ما را بر هستي و بن مايه ي دروني اش مسلط خواهد كرد .

بني مجيدي تكرار اين درد را در فنجان دمر شده مي بيند و بغضي كه مدام مي تركد . او نا اميدانه بر اين تكرار درد خود را آشكار مي سازد .

رضا آشفته در همسويي با اين درد جانكاه و مشترك نگاه خود را بر هستي منعكس مي سازد . او هم مي داند كه بغضي در پس اين درد تكراري موج مي زند و مطمئنا او هم درد خود را در مسير زندگي دنبال كرده است و آگاهانه با مجيدي همسويي مي كند تا در بداهه اي جانكاه واژه ها را به اشتراك درك عمومي بگذارد . اما تفسير او در بودن در هستي به غفلتي تكراري و ناتمام مي انجامد . شايد تا مادامي كه انسان نتواند بر اين غفلت غلبه كند در مدار هيچ آكنده از رنج تكرار خواهد شد .

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:37 توسط رضا آشفته |


حس و عاطفه از عناصر جدایی ناپذیر هر گونه ی شعری هستند . هر شاعر بنا بر احساس و عواطف درونی خود به شکار لحظات می پردازد . همین خود دلالت بر بداهه بودن شعر دارد . تو در مقام شاعر هر اتفاقی را در لحظه آن گونه احساس می کنی که دستگاه و سیستم عصبی ات منحصرا می بینند . بنابراین هر واقعه و رخداد با تنالیته های حسی متفاوت روایت و تصوير خواهند شد .

دیدن دیگری همان قدر با حس های رنگارنگ و متفاوت روبرو می شود که رخدادها نیز . حتا دیدن یک آدم نیز در برهه های زمانی و بنابر سیر ارتباطات متفاوت تر خواهد شد . شاید در ابتدا دیدی در حد عشق به یک آدم داشته باشی که بعدها این دید کاملا به نفرت تبدیل شود . مابقی احساسات بین این دو نقطه ی فراز و نشیب حسی قرار می گیرند .

آنچه بر این احساسات بیش از هر چیزی دامن می زند ، حواس پنچگانه بعلاوه حس ششم خواهد بود . دیدن ،  شنیدن ، لمس ، کردن ، چشیدن و بوییدن در ما احساسات متنوع ایجاد می کند . او که شاعر تر است احساساتی تر است . البته هر شاعر هم بنابر ذوق و قریحه درونی و در کنارش نوع نگاه هستي شناسانه اش به این بروز احساسات شکل می دهد . اما در هر صورت او در برابر بیکرانه ها هم بی تفاوت نخواهد نبود . اصولا شعرا آدم حساس هستند که بر پایه ی شاخک های حسی خود در لحظه مداخله ی خود را در امور پیرامون آشکار می کنند . اگر قرار بود که بی تفاوت باشند که شعری سروده نمی شد و اصلا تفاوتی بین یک شاعر و دیگران نبود . چرا یکی همه ی عمر شاعر است و یکی دیگر فقط در مقطعی از زمان شعر می گوید . آرتور رمبو نابغه ی شعری فرانسه چرا در ابتدا شاعر است و بعد ها سر از گروههای قاچاق در می آورد . چرا پس از کنار گذاشتن عالم شعر و شاعری این نابغه حتا موفق به سرودن یک بیت شعر هم نمی شود . چرا سنایی غزنوی که در دربار غزنویان به مدیحه سرایی مشغول است با بریدن از این حال و هوا تبدیل به شاعر غزل های بزرگ و ماندگار عاشقانه و عارفانه می شود ؟

حس کاردبری دیرینه در غنی سازی یک شعر دارد و شاعری که مسلط بر احساسات خود است تا بیکرانه ها را هم احساس و بر شاعرانگی خود بیشتر تاکید می کند . چنانچه امروز مولانا تبدیل به قطبی در شعر جهانی شده است . مولانا هر لحظه با بازخوانی های متعدد شاعران و دیگر مردمان اهل شعر روبرو می شود . چرا ؟!

 

محمد حسین مدل

سکوت

همین که نمی گویم

چشمان ام پراز لبان تواست

ترس را امَا

جز از حادثه ای در عمق نمی پوشم

 

و پشت پگاه شب

رژه ی موریانه ها بر استخوان مرده گان

                    اندیشه ی نبودن ِ ما است

 

 

صدای گریه ی کیست در معنی ِ ترس!

 

 

حالتی را که غرق ام کرده از نگاه خدا

                        در حرفی که نمی زنی می فهمم<