هستي پر و بالش را مي دهد براي بودن به تك تك ما . ما مي آييم در اين سراچه ي غفلت و تكلف ها به بازي گرفته شويم . شعر هم يك بازي است و ما نيز بازيچه . بي آن كه در مدار خود بودن بيابيم آن چه بايد را .
شعر در همين جست و جو معنا مي يابد و ضرورت سروده شدن را بر ما يادآور مي شود . ما كه در واقع يك تن هستيم و در اين هستي مبتلا به تكثر و تكرار . ما در فراموشي روزها و شب ها به انكار هم مي پردازيم . چالش ها و جنگ ها در دنيا بر پايه ي همين انكار ديگران به وقوع پيوسته است . همه خودخواهانه خود را بر ديگران ترجيح داده ايم و تنها چيزي كه عايدمان شده رنج مضاعف بوده است . همه به تخلف و بزهكاري و گناه تن و روح خود را آلوده مي سازيم و همين در شعر ما و زمانه ي ما به نسبت ميزان چالشگري و آزارگري انعكاس مي يابد . پژواك هستي در هر برهه ي زماني در شعر آن برهه به عينه منعكس است . ما بازتاب خود را در اين آثار مي بينيم . شاعران وسيله اي هستند بر اين امر مهم تا تصويري براي ماندن ارائه كنند . هر چند خود به تعبيري شامل اين مثل مي شوند كه آش نخورده و دهان سوخته .
رنجي باطني اين فصل مشترك را يادآور مي شود . همه بدون استثنا در دنيا رنج مي برند و هر يك به گونه ي خود . بودا بن مايه هستي را در همين كلمه رنج خلاصه كرده است و به تعبير سوفكل نمايشنامه نويس يونان باستان آن كه خردش بيشتر رنجش بيشتر . البته خرد درد و رنج را بر همه افشا مي كند وگرنه درد و رنج براي همه يكي است مگر آن كه بر اين موضوع غالب شوند . فلسفه حياتي بودا نيز خروج از رنج با اتكا بر انكار دنياست . اگر شاعران نيز بر اين خرد و دانش احاطه پيدا كنند به راحتي خود و ديگران را در مسير رهايي از درد و رنج قرار خواهند داد . اين هم شرط و شروطي دارد پيرو گفته ي نظامي كه نابرده رنج گنج مسير نمي شود و باطن تيمار يافته و فارغ از رنج كتمان شده مي خواهد .
منصور بني مجيدي
افعالِ غير منصرف
اينجا پوسيده باشم پوسيده باشي شايد هم پوسيده باشد اگر به هر سازي تن بدهد!
نَه برايِ قصدِ قربت / نَه براي رقصيدن تنها
دردي هميشگي در كشاله ي رانم تير مي كشد !
اين ناتمامي زندگي ...
برايم هيچ لذّتي ندارد!
هر روز مثلِ چايِ لب زنده يا فنجان ِ دَمر شده
كنار گذاشته مي شوم
اين بغضِ چندين ساله ي نَه تنها من است
كه در تو و ديگران
نو به نوبه مي تركد!
رضا آشفته
غفلتي ناتمام
دريچه اي نو به نو به دنياي من و تو
آغاز افسونگري بودن
و نيابت در رفتن از پوسيدگي تن و روح
به انزواي ما از گردش هستي
يك فنجان خميده در سيني
و چاي منتظر در قوري چيني
و تكرار ملال نه لذت بخش و شيرين
در پس اين بازي يك اندوه خوابيده است
باران هم نمي بارد در بغض من
تو ديگر چرا مرا نمي خواني در اين دايره از بودن
مي مانيم در تكرار هم
غفلتي ناتمام از تو و من
منصور بني مجيدي يكي دو سالي است كه احساس درد شديدي در بدن خود مي كند و اين در شعر افعال غير منصرف بسيار مشهود است . مطمئنا هيچ يك از ما تاب و تحمل هر نوع دردي را نداريم اما درد مي آيد و وجودمان را تسخير مي كند . در ظاهر درد مي رود و اما آثار آن در ما متجلي است و ما را بر هستي و بن مايه ي دروني اش مسلط خواهد كرد .
بني مجيدي تكرار اين درد را در فنجان دمر شده مي بيند و بغضي كه مدام مي تركد . او نا اميدانه بر اين تكرار درد خود را آشكار مي سازد .
رضا آشفته در همسويي با اين درد جانكاه و مشترك نگاه خود را بر هستي منعكس مي سازد . او هم مي داند كه بغضي در پس اين درد تكراري موج مي زند و مطمئنا او هم درد خود را در مسير زندگي دنبال كرده است و آگاهانه با مجيدي همسويي مي كند تا در بداهه اي جانكاه واژه ها را به اشتراك درك عمومي بگذارد . اما تفسير او در بودن در هستي به غفلتي تكراري و ناتمام مي انجامد . شايد تا مادامي كه انسان نتواند بر اين غفلت غلبه كند در مدار هيچ آكنده از رنج تكرار خواهد شد .
حس و عاطفه از عناصر جدایی ناپذیر هر گونه ی شعری هستند . هر شاعر بنا بر احساس و عواطف درونی خود به شکار لحظات می پردازد . همین خود دلالت بر بداهه بودن شعر دارد . تو در مقام شاعر هر اتفاقی را در لحظه آن گونه احساس می کنی که دستگاه و سیستم عصبی ات منحصرا می بینند . بنابراین هر واقعه و رخداد با تنالیته های حسی متفاوت روایت و تصوير خواهند شد .
دیدن دیگری همان قدر با حس های رنگارنگ و متفاوت روبرو می شود که رخدادها نیز . حتا دیدن یک آدم نیز در برهه های زمانی و بنابر سیر ارتباطات متفاوت تر خواهد شد . شاید در ابتدا دیدی در حد عشق به یک آدم داشته باشی که بعدها این دید کاملا به نفرت تبدیل شود . مابقی احساسات بین این دو نقطه ی فراز و نشیب حسی قرار می گیرند .
آنچه بر این احساسات بیش از هر چیزی دامن می زند ، حواس پنچگانه بعلاوه حس ششم خواهد بود . دیدن ، شنیدن ، لمس ، کردن ، چشیدن و بوییدن در ما احساسات متنوع ایجاد می کند . او که شاعر تر است احساساتی تر است . البته هر شاعر هم بنابر ذوق و قریحه درونی و در کنارش نوع نگاه هستي شناسانه اش به این بروز احساسات شکل می دهد . اما در هر صورت او در برابر بیکرانه ها هم بی تفاوت نخواهد نبود . اصولا شعرا آدم حساس هستند که بر پایه ی شاخک های حسی خود در لحظه مداخله ی خود را در امور پیرامون آشکار می کنند . اگر قرار بود که بی تفاوت باشند که شعری سروده نمی شد و اصلا تفاوتی بین یک شاعر و دیگران نبود . چرا یکی همه ی عمر شاعر است و یکی دیگر فقط در مقطعی از زمان شعر می گوید . آرتور رمبو نابغه ی شعری فرانسه چرا در ابتدا شاعر است و بعد ها سر از گروههای قاچاق در می آورد . چرا پس از کنار گذاشتن عالم شعر و شاعری این نابغه حتا موفق به سرودن یک بیت شعر هم نمی شود . چرا سنایی غزنوی که در دربار غزنویان به مدیحه سرایی مشغول است با بریدن از این حال و هوا تبدیل به شاعر غزل های بزرگ و ماندگار عاشقانه و عارفانه می شود ؟
حس کاردبری دیرینه در غنی سازی یک شعر دارد و شاعری که مسلط بر احساسات خود است تا بیکرانه ها را هم احساس و بر شاعرانگی خود بیشتر تاکید می کند . چنانچه امروز مولانا تبدیل به قطبی در شعر جهانی شده است . مولانا هر لحظه با بازخوانی های متعدد شاعران و دیگر مردمان اهل شعر روبرو می شود . چرا ؟!
محمد حسین مدل
سکوت
همین که نمی گویم
چشمان ام پراز لبان تواست
ترس را امَا
جز از حادثه ای در عمق نمی پوشم
و پشت پگاه شب
رژه ی موریانه ها بر استخوان مرده گان
اندیشه ی نبودن ِ ما است
صدای گریه ی کیست در معنی ِ ترس!
حالتی را که غرق ام کرده از نگاه خدا
در حرفی که نمی زنی می فهمم
وبا تمام جان ام
در حوالی ِ لبان ات
لبی می شوم
از گفتگوی تو
و سکوت می کنم.
رضا آشفته
ناگفته هاي بسيار
لبم را مي دوزم
به روي ناگفته هاي بسيار
نگاهم را لبريز از لبت مي كنم
و ترسي بر چهارديوار تنم
نمي لرزم به گاه ديدنت
و مسكوت مي مانم
تا رد شدن تو به آهستگي
و من چسبيده به ديوار سبز پيچك ها
و موريانه هايي كه مي خورند
طاق نصرت ساليان مهر و زندگي را
مرا غرق در خود مي كني
گويي كه تسليمم به پيشگاه او
كه جانم مي لرزد در گلايه اي نا آشنا
تو را به جواني ام سوگند
بمان در حوالي عواطفم
احساس من در تو
ريشه مي گيرد و قد
رو به آسمان
و سكوت مي كنم .
ترس همان احساس مشترکی است که در شعر محمد حسین مدل و رضا آشفته موج می زند . ترس یکی از احساسات بشری است که هر یک از ما به گونه های متنوع و مختلف آن را تجربه کرده ایم . شاید رایج ترین ترس ها را بتوان در میادین جنگ و موشکباران و از این قبیل تجربه کرد . به همین دلیل است که همه با جنگ و ترس و لرز ناشی از آن مخالفت می کنند . اگر غیر از این نبود همه تن به جنگ می دادند برای بهبودی روحیه ی خود .
مدل بر ترسی در یک دیدار اروتیکی که منجر به آن هم نمی شود تصویر و فضاسازي می کند . او در حجمی از ترس بر یک دیدار پر ملال که در پس خود مرگ را پنهان دارد ، تاکید می کند . و برای عاقبت به خیری - گویی لبان داغ گرفته از لبان به احتمال معشوقه - سکوت را بر هر گونه خواهش و نوازشی ترجیح می دهد .
آشفته لبش را می دوزد تا این حس ترس از کنارش رد شود هر چند روای در شعر ناگفته های بسیار معشوقه اش را سوگند می دهد که بر جوانی اش رحم کند و از این ترس و سکوت می گذرد . به گونه ای در این شعر بر ترس با نوعی عصیان درونی غلبه می شود و آن سکوت حاکم بر فضا شکسته می شود .
دلتنگي
رضا آشفته
rashofteh@yahoo.com
دلتنگي هايم را نمي بيني هرگز
آسمان ابري هست مي شود در دلم
بي آنكه كوهپايه ها طروات بهاري داشته باشد
گام هايم بي هدف تو را مي جويد
ادامه شعر را در کلاغ بخوانید .
| رضا آشفته تو را سگ نمی خوانم
سگ هم تو را نمي ليسد با اين نگاه وحشي ات چه سخت عشق مي ورزي مگر سوسك قورت داده اي |
یکی بودن و یکی شدن . قصه ی تازه ای نیست در این تکرار و ملال دنیا . من و تو گاهی از هم پرت می افتیم . حالا گذر زمانه ما را به هم می رساند . ۶ میلیارد آدمی که یکی هستند در دنیای دون و فانی . دست کم مرگ برای همه ی ما دلالت بر فناپذیری خواهد کرد .
تو در گوشه ای دنج و شاید برهوتی خوشایند خلوتی داری شایسته و بایسته و شاید دوزخی و برزخی و یک گام به آخرزمان . چه فرقی می کند که همه در این دایره یکی هستیم . غیر از این است مگر ؟! سوزنی بر انگشتت فرو کن دردی می آید و سوزشی و قطره ای خون . حالا من هم سوزنی بر خود می زنم بازهم همان می شود که بر تو لمس و درک شده است . می خوریم و می نوشیم و می خوابیم و عشق می ورزیم لابد . و می میریم نه برای هم که برای خود . به هر جهت مرگ مرگ است و من و تو نمی شناسد . تو در منی و من در تو استمرار آدمیم .
ساده می اندیشی و پیچیده می بینندت که تو را نمی شناسند از این همه دوری و گریز .
چرا یک خلوت و این همه شخصی نگری ؟
پرسشی مزاحم و ویرانگر که تو را رنج می دهد و مرا . چرا ؟! نمی دانیم که چرا باید بریده شویم از هم . از اصل خویش . از زندگی و این همه تکرار و ملامتی که نامش زندگی است . چه تعبیر و تفسیری برای آن است ؟ پاسخی نیست و راست می گویی .
از در و دیوار می آیند که فقط سرکی و فضولی است که کیستی تو ؟ تو که بریده از همگانی و گاهی از راه شعر . یک شعر بداهه و مزاحم . واژگانی فارسی و به احتمال زبان نزدیک به صد میلیون ایرانی افغانی و تاجیک . همین زبان که از دل عرب جان سالم به در برد تا پاینده بماند به حرمت شعر .تو می گویی شیرین و گاهی سخت و بگذار من هم بگویم به دلخواه خود . هیچ کدام ما ارجح بر دیگری نیستیم . تو می میری و من هم و هر آن کس در نگاه ما نفس می کشد و پویاست .
من از تو می خواهم ژرف اندیش مرا در خلوت خود بخوانی دست کم در همنشينی دو شعر . همین !
بیژن الهی
دورتر، سخت دورتر، یک فلسِ من به زیرِ صلیب افتاده ست.
آیا روز است؟
از گرمای زیاد، نقابهامان را بر میداریم. میرویم
به دور، به آنجا.
زیرِ صلیب، تخم مرغی نصف میکنیم و بهم میزنیم: به سلامتی!
و مرگ، دره را، نفس زنان، نقرهیی میسازد.
دورتر، صفحهی موسیقی، زیرِ صد ناخن مه گرفتهی زیبا میچرخد،
و صدا، همان صداست:
آیا روز است؟
رضا آشفته
من از تو می برم چلیپا کش زمانه
به یادت نمی میرم که زندگی است با من
در این روز دور خیلی دور سخت گرم
هرگز از یادم نمی روی
سخت تو را با خود دارم
به یادت و سلامتی خوردن نیمی تخم مرغ
و دره ای دراز و بی انتها
هاج و واج هم از عزیمتی سخت
و پرسشی نشسته بر کنج لبت به گمانم
آیا روز است ؟
روز و گرما و رفتن زیر صلیب مسیحایی و شنیدن صدایی که آیا روز است ؟
و تکرار آن در پایان یک شعر که می پیچد تا سرآغازی در پایان .
تخم مرغی که به سلامتی و شاید خیلی کودکانه برای هم شکسته و خورده می شود . آن وقت نقاب هایی تا در سوزش خورشید سلامتی را برای آنان به ارمغان آورد . صفحه ی موسیقی و گردیدن زیر صد ناخن مه گرفته ی زیبا . همه اش همین است آن ملال مسیحایی که هر بریده ای از آماج دنیا پرستان درک و لمس می کند . رنج مسیحایی و گناه نخستین . بیژن الهی در این صدا گم می شود .
رضا آشفته باز هم به دنبال این صدا بر می آید مگر زمان توقف پذیر و انسان راه به کجا می برد ؟ او بر درد این چلیپا کش نمی میرد که باید زندگی کند . اما به یاد او بر این تداوم و استمرار تاکید می کند .شاید پیش از الهی و پس از آشفته نیز این صدا باشد که آیا روز است و هر کس به گونه خود بشنود و پاسخ دهد که انسان همین است .
بعد چهارم زمان است که در دل اتفاقات و پدیده ها به وجود می آید . اگر حجم با چشم قابل رویت است و آدمی می تواند پهنا و درازا و بلندای آن را بسنجد . اما واحدی برای زمان به راحتی می توان متصور شد ؟ !
ساعت و سرعت نور واحدهایی هستند برای سنجش زمان . اين دو ابزاري كاربردي براي سنجش زمان فيزيكي هستند و هيچ كاربردي در سنجش زمان ذهني ندارند . زمانی که در ذهن ما شکل می گیرد و تمام نمی شود . بستگی به درک و لمس یک واقعه دارد . شاید زمان یک اتفاق همه ی عمر آدمی را در بر گرفته باشد و یک اتفاق دیگر در لحظه به فراموشی سپرده شود . مرگ یک عزیز برای هیچکس و تحت هیچ شرایطی زودگذر نخواهد بود . اما در زندگی همین اتفاقات روزمره مثل یک فیلم به سرعت از پیش ديدگانمان می گذرد و آن قدر شتاب دارد که نمی توان به آن فکر کرد .
زمان همان کش آمدن های مسایل ریز و درشت زندگی ماست که در واقع در همین گیر و دار است که شخصیت ما شکل می گیرد . ما نسبت به پدیده ها و اتفاقات کنش مند هستیم و همین مسیر زندگی ما را تعیین می کند . او که در لحظه زیست می کند فارغ از روند معمول هستی در مدار خاص خود طی طریق می کند . اما این نوع افراد کم و بسیار کم هستند . هستی یک قاعده ی معمول دارد اما صوفیان و عرفا این فرآیند را می شکنند و طبق قاعده ی معمول بازی نمی کنند .
زمان همان مسیری است که ذهن طی می کند نه آنچه در ۲۴ ساعت به آن می پردازیم . چه می شود که یکی در ۵۰ سالگی ۳۰ ساله می نماید و در مقابل یک همسن و سال ۵۰ ساله کاملا ۷۰ ساله نشان می دهد . مگر قرار نیست که این دو برابر باشند . چرا همه زودتر از معمول می میرند در روزگار فعلی و اندک آدم هایی بیش از یک سده عمر می کنند ؟ باورهای درونی است که کنش ها را به وجود می آورد و ما بسته به فراز و نشیب هاي زندگي زودتر یا دیرتر پیر و فرتوت می شویم و یا می میریم .
زمان است که به عنوان یک بعد مبهم تعیین کننده هر شعری می شود و همین خود خط و ربط شعر را هم تعیین می کند . آنچه باعث تفارق و تشابه و تجانس بین شعرها و شاعرها می شود همین طی طریق کردن در زمان است . مرگ یک عزیز و بازتاب بودن و نبودن با این قضیه زمان درونی شده ای دارد . این تکلیف ما را برای برخورد با موضوعات و مسایل تعیین می کند .
شعر و بعد چهارم آن را می توان در دامنه یک اتفاق و پدیده سنجید . همین نگاه شاعر را بر ما آشکار می سازد . خیام در مجموع رباعیات خود زمانی را طی می کند که از ازل تا به ابد قدمت دارد . او بحت شاد زیستن خود را به تمام زمان موجود که بی نهایتی را در بر می گیرد گسترش می دهد .
مسعود احمدی
لنگه جوراب زرد
آه
این باران لعنتی چه می کند
با این اواخر تیر
گل های ابریشم اقاقیای نَر خرزهره های هنوز نه خیلی محتَضر
و با این بید مجنون
که اخیرا ً به بلوغ رسید به سبز سیر
با پنجره ها بام ها
با حرف هایی که کم تر به یاد می آیند
گوشی را نگذار
تا سرفۀ ناودان را بشنوی عطسه ی گنجشک ها
و آه یکی از مرا که هنوز به فکر توست
آه
این باران لعنتی چه می کند
با این اواخر تیر
برگ های بعضا ً معلق نیمکت های زمین گیر
و جای خالی آن زن
که جا گذاشت در کنج ِ ذهن ِ من
نگاهی مورب
لبخندی اریب و لنگه جورابی زرد
رضا آشفته
باران آخر تيرماه
هنوز هم با يادت نمي پوشم آن لنگه ي جوراب زرد را
آه از آن باران آخر تيرماه
يكريز نامت را صدا مي زد
بايد مي رفتي از كنج دلم بيد مجنون يك شاهد و آن اقاقياي پايين حوض
رفته ام به سراغت بانوي سالهاي بوييدن خرزهره ها
اينجا نه من مي مانم به هوشياري
و نه آلوچه هاي ترش ريخته پاي گلبوته هاي رز
باران مي بارد نه لعنتي بند مي آورد صداي خسته ام
و مرا در اتاقي مي تكاند از خيس لباس هاي دويده ام زير باران يكريز
كنج لبت خيس از بوسه اي ناتمام در انتهاي ذهنم و خلوتي شاد
عريان از روزهاي تكراري و نبودن سبد ميوه هاي چيده
مرا به خاطر داري و آن باران احتمالا لعنتي
و غريبانه گريستن من پاي چنارهاي كلاغ نشان
رد تو را آمده ام اينجا دست بر پيچك هاي تو
و نيلوفري شكسته از سنگيني باران
همه را بوييده ام با صداي تو
نيستي و من در پيچاپيچ درخت ها
خنده ام گرفته است در غمي بزرگ
مسعود احمدی در شعر لنگه جوراب زرد در فضایی سه بعدی و در وضعیتی خاص به ویرانی یک باغ و نبودن یک عزیز تاکید می کند . شنونده ای آن سوی خط تلفن شنونده این روایت تراژیک است و اصراری بر دیدن یک نیمکت زمین گیر و نبودن یک زن است . زنی که از خاطر راوی پاک نمی شود . دردی جانکاه بر این لحظات و تصاویر حاکم است . بارانی در اواخر تیرماه باغی را ویران می کند و زنی در این لحظات با همه چیز این مرد وداع گفته است اما این فضای ذهنی شکل ابدی به خود گرفته است و به هیچ شکلی ول کن او نخواهد بود . بعد چهارم این گونه بر شعر سلطه می یابد و تصویر ذهنی برای مرد جاودانه می شود و برای هر آن کس که چنین فضایی را در ذهن خود دارد به عنوان درد مشترک همسو خواهد شد . بنابراین هر کسی به راحتی نمی تواند مخاطب این شعر باشد و با آن یکی شود .
رضا آشفته از همان آغاز با بعد چهارم و شکل دادن یک زمان ذهنی و نامیرا تاکید بر یک اتفاق ناگوار و نا فراموشی آن وضعیت بغرنج می کند :
هنوز هم با يادت نمي پوشم آن لنگه ي جوراب زرد را
او مسیر معکوسی را طی می کند و از این به بعد رفته رفته یک حجم و فضا را به وجود می آورد که قابل درک و تحلیل است . آن لحظه و شکوه تراژیکش از بین نمی رود مگر این مرد کاملا تغییر کند و از این حال و هوا بیرون بیاید .
نيستي و من در پيچاپيچ درخت ها
خنده ام گرفته است در غمي بزرگ
این راوی بر خود و وضعیت روانی خود آگاه است اما هیچ راهی برای خروج از آن احساس نمی کند . او می داند که دیگر آن زن نیست و به آن وضعیت می خندد. زمان بر این فضا غالب می شود تا شکلی ابدی و نامیرا بر این درد انسانی بدهد . همین آدم های عزيز هستند با گستردگی زمان در یک نفر دیگر او را تبدیل به انسانی جاودانه و فرا انسان می کنند . انسان هایی که زمان پذیر نیستند و هیچ دامنه ای برای بودن ان ها نمی توان تصور کرد .
قدرت و نقد قدرت همیشه مساله ی شاعر بوده است . البته شاعران مجیزگوی هم فراوانند که در خدمت قدرتند . البته اینان بیشتر میرزا بنویسند تا شاعر و منتقد . قدرت های جهانی باعث شده اند در کنار و گوشه جهان این نگاه منتقدانه گسترش بیابد و همه به نقدی از زوایای گوناگون بپردازند .
در دنیای امروز هر شاعری بر آن است تا همسوی با مردم به درباره یک وضعیت معلوم بپردازند . ما نمی توانیم نسبت به دیگران بی تفاوت باشیم . اگر این طور باشد که خیلی راحت همه ی دنیا چپاول خواهد شد .
شاعر فقط تصویر می دهد و آگاه می کند . البته قدرت های جهانی به راحتی تسلیم این شاعرها و احساسات رقیق و شاعرانه یشان نخواهند شد . اما شعر در دل آدم می نشیند و آنان را در برابر یک رخداد آگاه می سازد و او را نسبت به آن به یک واکنش می خواند .
در این گیر و دار کودکان و سالمندان بیشترین ضربه را به دلیل کم توانی های جسمانی خواهند خورد .مظلومیت و معصومیت اینان در تمامی شعرهای ماندگار موج می زند . شعر بداهه در این گیر و دار جانبدارانه از مظلومان جهان دهان به دهان همه را به شعرخوانی مشترک فرامی خواند . شعرها دست به دست و دهان به دهان می گردند. هر کس از منظر خود یک مساله و بحران را مورد نقد و کنکاش درست و حسی قرار می دهند . گاهی همین شعرهاست که با آگاهی و آرامش همه را به سوی یک صلح عمومی می خوانند . بنابراین شعر بداهه بیشترین کاربرد را در همسویی با بحران ها و مسایل بشری پیش روی دارند . اگر همه شعر بگویند جهان همان گلستانی می شود که به آرمانشهر تعبیر می شود . و در نبودن یا گمرنگی شعر است که آدم ها درنده خو و ویرانگر می شوند .
مجید نفیسی
نیویورک
امروز
نیویورک خم شد
و در آبهای اطلس گریست
از زخمی بزرگ می نالید
نیویورک
روی تیره ی پشتش
آنگاه به یاد آورد
زخمهای کهنه ی کودکانش را
از هلند و ایرلند
از آفریقای سیاه
از لهستان و اکراین
و از واحه های بیت المقدس
نه!
باید به پا می خاست
و می گذاشت تا آفتاب
بار دیگر بر چهره اش بدرخشد
و کودکانش دستهای یکدیگر را بگیرند
و بر گرد دامن چرخانش
به رقص درآیند.
11 سپتامبر 2001
رضا آشفته
طعم توت فرنگي
نيويورك شايد بخوابد
و نداند كه سياهي مي ميرد
در ثانيه هاي پيش روي
ما از سلاله ي درويشانيم
و فقر نمكي در چشمان بزرگان
كودكاني رنگارنگ
از چهارگوشه ي دنيا
و دستاني ملتمس در گشايش ناني و آبي
آماسيده شكم هاي نابينا از طعم توت فرنگي
هر چهارراه منتهي به بزرگراهي بي حيا
خط خود را به رخ مي كشد
نيويورك صداهاي بيمار و روان رنجور
در بسامدي اندك
و سكوتي ممتد و زرد
در خماري چشماني منتظر
و مرگي خواسته و تدريجي
نيويورك من از نگاه آدم ها مي سوزد
برج هاي دو قلو را فرود مي آورد
يك چپاول
نیویورک امروز به عنوان حقوق بشر شناخته می شود جایی که در آن سازمان ملل متحد برای حل و فصل اختلاف دولت ها و ملت ها دایر شده است . اختلافاتی که تمامی ندارد . سازمانی که دنبال حقوق بشر است و گاهی خود به رسوایی ها ضد بشری دامن می زند . اگر حقوق بشر رعایت می شد که این همه داد و بیداد در جهان وجود نداشت .
نیویورک مجید نفیسی از زخمهای ناشی از زخم کودکان مهاجر می گوید که از سرزمین های مختلف به آن جا کوچیده اند و برای آنان بر اقیانوس اطلس می گرید و در صورتی که باید برای رقصیدن کودکانش به پا می خاست .
رضا آشفته بر حاکمیت نیویورک می تازد چون بستری را برای فقر جهانی فراهم می کند . کودکانی که با فقر خود می ایستند تا فردایی روشن و عادل برایشان محقق شود . نیویورک با فرود برج ها ی دو قلو دنبال یک چپاول تازه است . چپاول هایی که بر فقر بیشتر در دنیا دامن می زند .
انتظار از بن مایه هایی است که در یکی دو قرن اخیر خیلی مورد توجه متفکران و نویسندگان و شاعران واقع شده است . بحران دو جنگ بزرگ جهانی همه را روی زمین تنها گذاشت . گویی همه در انتظار یک ناجی برآمدند که تصویر و تفسیر گوناگونی برای آن قایل شدند . چنانچه در طول تاریخ بشر با همین انتظار موعود زمان را سر کرده است و همچنان با آن زندگی می کند . سوشیانس بودا مسیح و مهدی منجی آخرزمانی هستند که بشر را از تمام تنگناها بیرون خواهند برد .
ساموئل بکت بهترین کسی است که در قرن ۲۰ به این بن مایه ی جهانشمول و بشری پرداخت . انتظاری که در یک پوچی عمیق انسان را به سوی سرنوشتی محتوم رها می سازد . به عبارت دیگر او معنایی ژرف و انسانی را برای غالب شدن بر این وضعیت بحرانی تصویر می کند . او چاره ی کار را خودکشی و خودزنی و دیگر زنی نمی داند . بلکه بکت محترمانه ولادیمیر و استراگون را نسبت به تمام وعده ها ی زمینی و آسمانی بی خیال می کند چنانچه خیام ایرانی هم شادزیستن را به عنوان بهترین راه برای غلبه بر پوچی و تکرار و ملال دنیا پیشنهاد می کند .
انتظار برای همه یک تجربه درونی است و هر کس بنابر تجربه های شخصی به گونه ای آن را مورد عنایت قرار داده است . ملال و تکرار جزء جدایی ناپذیر این حس و حال درونی هستند . شاید برای برخی این انتظار شیرین و دل پسند باشد و در مقابل برای برخی دیگر کشنده و زجر آور .
انتظار بر ظرفیت درونی انسان می افزاید در صورتی که آدمی جان سالم از آن ببرد . وگرنه خودکشی یکی از راه های گریز از آن است . بنابراین شنیدن و خواندن شعر و نبشته ای در این باره هر شنونده ای را سر شوق می آورد یا او وادار می کند بر این تجربه مشترک بشری کمی بیشتر دقیق شود . نتیجه این می شود که شعر و نبشته ای دیگر در لحظه آفریده می شود . بنابراین انتظار برای همه محرک است و البته هر کس تجربه خود را در این رابطه منعکس می سازد که با هم فرق خواهند داشت .
واژه های دلتنگی –
هژبر
این همه نفس می دهم
تا چند واژه ی امید بستانم
و
تورا بنویسم.
آنگونه که می خواهم.
آنگونه که باید باشد.
. . .
می دانم
می دانم
به واژه ها هم اعتمادی نیست
واژه های سفید
خود را فروخته اند به کاتبان سیاهی
و پیامبران زمستان
که انکار می کنند
آمدنت را.
. . .
تا کی می توانم به انتظار بنشینم
بی آنکه خود به واژه ی فروخته در نیایم؟
. . .
در این انتظار سرد
همهی نفس هایم را می دهم
تا چند واژه گرم بستانم
و آ مدنت را بنویسم.
نوامبر07
دن هاخ
رضا آشفته
چند واژه اي روشن
آمدني نيست گويي
بر من مشتبه شده كه نيستي تو
اصلا در هيچ جايي نبوده اي به يقين
من و واژه ها هم براي هم غريبه هستيم
نمي بينم دستكم چند واژه اي روشن
در وصف گل رويت بي اغراق
اينجا مرا فروخته اند و تو را
و خود را دريغ كرده اند از فرزانگي
پيامبران سرد زمستاني
قايم در پوستين قوچ هاي شاخدار
بي آنكه مرا لطف كنند
و اميدي بر دامنم بريزند
اينجا تنها مي مانم و غريب
در ترك خود
و يك نقطه ي تاريك
به نا گاه مي نويسم آمدنت را ...
هژبر بین امید و ناامیدی است و به دنبال واژه های سفید و گرم است تا آمدن آن که چشم به راه آمدنش است را بنویسد . این انتظار پایان خوشی دارد چون به نوشتن ختم می شود . هر چند خود انتظار هم اینک برای این شاعر سرد است . او دیگر بر پیامبران زمستانی هم دیگر اعتماد نمی کند چون تفسیر درستی برای این انتظار ندارند .
رضا آشفته کاملا نا امیدانه این انتظار را تصویر می کند . او در پس یک ایمان به آن که در انتظارش هست می داند که زمانه به انکار این باور عینی و قابل لمس بشر خوی گرفته است بنابراین چاره را در تنهایی و انزوا می داند تا که فردایی روشن با واژه های روشن و یک فرزانگی بی ریا اتفاق بیفتد تا به به ناگاه این آمدن را بنویسد .
شعر انواع مختلف دارد . یکی از گونه های شعری که همچنان مسیر خود را به شکل های تازه تری طی می کند شعر روایی است . شعری که به دنبال بیان یک قصه است چنانچه در گذشته تا امروز در این شیوه مثنوی در انواع حماسی ( شاهنامه ی فردوسی ) عارفانه ( مثنوی معنوی مولانا ) و عاشقانه ( خمسه ی نظامی گنجه ای ) صاحب اسم و رسم جهانی بوده است . امروز هم شعر روایی البته با نظم و نثر پیشرو از سوی علاقه مندانش دنبال می شود . شاید بیان یک قصه در قالب شعر جاذبه ای مضاعف برای مخاطبانش دارد که هنوز هم اصرار بر سرودن آن می شود .
شعر و نظم تفاوت هایی با هم دارند که اگر کسی بتواند این تفاوت را کمرنگ بکند یا از آمیختگی این دو بتواند شکل تازه ای را بیافریند کاری کرده است کارستان . اما آنچه در شعر روایی مهم است جلوه گری یک قصه است که امروز هم در ارتباط با دنیای مدرن می تواند بیانگر مسائل بشر باشد . یعنی هنوز هم می توان بر این گونه ی شعری امیدوار بود . چنانچه برتولت برشت شعرهایش را همانند نمایشنامه هایش در چنین شیوه ای سروده است تا با توده های مردمی بتواند ارتباط برقرار کند . او هدفش آگاه ساختن توده هاست تا از استثمار سرمایه داران جهانی خود را برهانند . او با این کار یک نوع تکلیف اجتماعی را بر شعر روایی به نام تعهد و مسوولیت تحمیل می کند . ما امروز هم با این شیوه می توانیم از نظر خود به مسایل اجتماعی خود بپردازیم . شاید دیگر ضرورتی نباشد همانند برشت وارد عمل شویم . اما به هر تقدیر شعر روایی به سمت بیان نکاتی ارزشمند خواهد رفت که یکی از آن ها همچنان می تواند مسایل اجتماعی باشد .
برخی از این شعرهای روایی هنوز امکان ادامه یافتن را دارند و ما می توانیم آنها را فرصتی طلایی برای بیان حرف های خود به کار گیریم . بنایراین شعر بداهه در برخود با این آثار هم ایجاد می شود . چون من و تو از منظر خود به روایت یک شعر یا روایت می پردازیم . نوعی همسویی یا هماهنگی و یا چالش در این رویارویی بداهه صورت خواهد گرفت .
حامد رحمتی
درخت ها
درخت ها کنار جاده ایستاده اند
شیشه را پایین می دهم
خرگوش ها می دوند وسط جاده...
با شتاب اتومبیل کنار می آیم و
آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود
بند کفش هایم را سفت می کنم
خزه ها آرام روی هم دراز می کشند
و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود
شیشه را به سرعت پایین می دهم
امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟
امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟
اما چه فرض های احمقانه ای
روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:
_ اتاق خالی نداریم لطفا سوال نفرمائید _
در تمام آن روز باور نمی کردم
بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند
که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد
انگار همه جا بودی ، اما نبودی
درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند
بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم
خرگوش ها می دوند وسط جاده...
رضا آشفته
من و خرگوش ها
وسط جاده در شتاب من و خرگوش ها
يك بازي پر هراس
اتوموبيلم موافق با من
مي رانم در شتاب پيچي
و گريز خندان آهوان دشت
مرا در ترغيب اين بازي نمي كشد
تا يك ثانيه مانده به آن
درخت ها در شتابم مي دوند
در كنارم به خطي ممتد
و من در بازي بادكنك ها
خوشحالم از آميزش ماه و نور
در نگاه موذيانه يك ابر سياه
نيست حتي اتاقي براي شما دوست عزيز
اين مسافرخانه هاي لبريز از آدمهاي اضافي
حالم بهم مي خورد
تو دلگير نشو
من در شتاب خود
و خرگوشها در شليك بادكنك هاي خاكستري
درختها ايستاده كنار جاده همچنان
حامد رحمتی به سبک و سیاق شعرهای روایی حافظ موسوی در درخت ها شعرش را سروده است . او به جایی در نزدیکی تاج محل هند رفته تا از نزدیک فرود بادکنک ها را در جشنی ببیند . مسافرخانه ها احتمالا برای این مراسم شلوغند و جایی برای راوی ندارند . این راوی در دل این گشت و گذار تاکید بر نبودن یک نفر دیگر می کند که اینجا دلالت بر رمز و راز عاشقانه ای می شود . او که خود را برای مرور این خاطرات به زحمت انداخته تا در هند و جنگل ها و جشن و غیره فقط گمشده ی خود را در ذهنش جست و جو کند فقط و فقط می تواند یک عاشق پاکباخته باشد.
رضا آشفته در شعر من و خرگوشها به آن گذشته در زمان اکنون می پردازد . عاشق و معشوقی در یک سفر عاشقانه در دل طبیعت به بازی و طنازی مشغولند . آن وقت ها هم مسافرخانه جایی برای اقامت آن ها نداشته است و شلوغی همان جشن احتمالا دلیل آن بوده است . او با این تصویر که " درختها ایستاده در کنار جاده همچنان " بر ماندگاری این لحظات در ذهنش تاکید می کند . همان دلیل عمده ای که وضعیت شعر رحمتی را ساخته است . این دو شعر در تکمیل هم بر یک تجربه ی عاشقانه با ملاحظه جاودانگی تاکید می کنند .
ما در پیکره ای از درون و برون زیست می کنیم . پس در مقابل هر واقعیتی یک حقیقت قرار دارد . باید بتوانیم در کنش های فی مابین به این تجربه ی برونی و درونی توجه داشته باشیم . این مقوله ای است گسترده و جدی که در ادبیات و هنر کاربرد بلامنازعی دارد . یک شعر ممکن است بیانگر یک تجربه ی واقع گرایانه باشد و شعر دیگر از حقیقتی انکارشده یا تیپا خورده بگوید . ما باید در پی یافتن این مقولات مکمل و به هم پیوسته باشیم که زندگی هر یک از ما را شکل می دهد . همین جست و جو و مکاشفه ما را به سوی یافتن یک دریچه تازه رهنمون خواهد کرد . آنگاه می توانیم پاسخی و یا پرسشی در ادامه پرسش یا پاسخ دیگران بیابیم . یا به دنبال بیان حقیقت یک واقعیت یا واقعیت یک حقیقت بر آییم .
واقعیت آن چیزی است که هست می بینیم و لمس می کنیم . حقیقت آن چیزی است که باید باشد . آن چیزی که در پس همه چیزهای دیدنی هست . آدم ها در حالت معمول از هر دو باز می مانند . همین باعث رنجش آدم ها می شود . اگر ما بر هر دو واقف باشیم هرگز خود یا دیگران را گرفتار نخواهیم کرد . اینکه همه خود را در هر امری عموما محق می دانند به رازآلودگی حقیقت و کتمان واقعیت بر می گردد . شعر بستری است مطلوب و ایده آل برای این برون رفت از خود و دیدن و لمس واقعیت در درون و پیرامون هر دو مقوله فکر کردن و اندیشیدن را ضرورت دانستن . او که شاعر تر است با احساس واقعیتی تلخ حقیقتی را افشا می سازد برای بهتر اندیشیدن و بر عکس در دریافت یک حقیقت واقعیتی را نمودار می سازد برای بهتر زندگی کردن و احساس درست دیگران .
در توجه به آثار دیگران هم می توان به این باریک بینی توجه کرد برای همسویی با دیگران . تو زمانی به داد دیگران می رسی که صدای دیگران را به خوبی بشنوی و از آن متاثر شوی . درک و دریافت شعر دیگران هم با این تاثیرپذیری معقول و خلاقه همراه خواهد شد . یعنی یک بداهه آفریده می شود که در تکمیل اثر دیگری کوشیده است . ما انسان هستیم که در دایره ای به هم پیوسته در تکمیل هم می کوشیم . گاهی این تکامل بی بروبرگرد در شعر اتفاق می افتد که جزیی از زندگی است .
رسول یونان
نه به خاطر شعر
نه به خاطر جور دیگر زیستن
خانه من برای دو نفر کوچک بود
به همین خاطر تنها ماندم
* دو ماهنامه شوکران، شماره بیست و ششش
رضا آشفته

