سگ هم تو را نمي ليسد
با اين نگاه وحشي ات
چه سخت عشق مي ورزي
مگر سوسك قورت داده اي
مانده در حالت تهوع
رنگ پريده از رخسارت
ارواح خبيثه را به ياد مي آوري
من تو را مهمان شمايل هاي شاد كرده ام
در فرورين 87
اما تو سنگ تمام گذاشته اي
سگ انسان نما اين است نقاب جشن فرخنده ي سال ؟!
نگاهم را ببين و بدان عشق را نمي ميرانم در نبودن تو
هست او كه مرا راه مي نشاند در سبزي دشت شقايق
پاچه ام را نمي گيرد و مهربان مي نوشد قهوه ي تلخ را
و يك برگ از صد برگ خاطراتش را شعر مي كند به خاطر من
من نجابت را از تو به ارث برده ام
هولناك گريه ام را در آورده اي
مي روم سرنوشت را طور ديگري بنويسم
و ديگر تو را سگ نمي خوانم
در بعدازظهر فراموشي نام و نشان تو
سه شعر کوتاه را در نشریه ادبی جن وپری
دو شعر عروسک و گمشده را در ماندگارویژه فروردین۸۷


