همچنین نمایشنامه سکوت در نوشگاه قهوه را می توانید در ماندگاردیماه۸۶ و شهرگان مطالعه کنید . از ارائه نقد و نظر شما با جان و دل استقبال می کنم .
زنگ در بيخ گوشمان
اف اف مزاحم
صبحانه چيدمان عشق و اميد بود
و دلهايمان صابون خورده از غفلت يك حادثه
پشت در را مي گويم و يك آرمان زيادي و شايد مزاحم
ركيك مي گفتند و لگد مي زدند بر ميز و ميوه ها
صبح تلخ مي شد از زهرهلاهل لابد
تو بگو دستكم دلم آرام بگيرد در زلال چهره ات در اين غروب بد هنگام
افسوس كه دار مكافات نبود
تو در من ترانه مي شدي زمزمه اي غريب كه دور مي زدي
مرا
كلاغ ها را
و زمين كه مي خواست ماتمكده هر دويمان باشد لابد
چريكه باران تنبور غمگين در سرايش يك مرگ ريخته در سرنوشت تو
بنشين همنشين ساليان عشق و اميد
ما پشت به وطن كامجويي كرده ايم
نه نه
نه نگو كه نبايد دريغ شود شبنم خفته بر بالين لاله
سحر بود كه آمدند با چكمه هاي خاك خورده از كوير مايوس و مهجور
به گمانم تو بايد بداني
اين يك پرواز است
شايد هم من ابله باشم
سيخ و ميخ هم كفاف نمي داد درد تو را در اعتراف آنچه نبايد
يك چوبه از دار و لبخندي در پس غروب شايد
مرا ببين كه تو را به نيكي قاب كرده ام در كنج دلم
وقت و بي وقت تو را سرزمينم مي بينم
رانده و وامانده از تاريخش
مرا با يك ميز ريخته مي گذاري و صبحانه اي له و پاشيده
بر قالي دستباف دختركان كاشاني بايد
نه نه
رنج تو را دستنبوي جاليزم كرده ام با يك هاله از نيمرخ شنگولت
بخند تا دنيا به كامت شود شيرين

مي ماني در كندن تيسفون و شيرين عريان از عشقي بي پايان
و كام تو كه فرهاد را به يادم مي آورد لابد
بنشين در كنارم كه خالي است همه ي اين روزهاي آمده و نيامده
مرا مي گذاري در اين چهار ديواري دق
غمباد بر دلم مي نشيند در نبودن ته مانده ي لبخندت
بگويي بمانيم باسيخ و كباب و ريحان
نيستي زير مهتاب قدم هاي تو خالي ام
يكه مي خورم و ...



