تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها

من از خوابم می پرم تا غرق نشوم در ایستگاه آبی مردگان

جنایتکاران با تفنگ های خود شب را نشانه می روند بی گدار

همه در لاک ترس فرو رفته اند و از خود نیز می هراسند مدام

من بی تابی ام را فراموش کرده ام و مات افتادن آدم ها را می بینم

زمین فرصتی است برای آسودن همه که بگریزند از ترس و دلهره

در تپه ای مشرف به رودخانه می گریزم و گلوله ها زیر پایم ردیف

جنگ خوابم را ربوده در این آسایشگاه معلولان و تلاقی نگاهم هیچ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 17:36 توسط رضا آشفته |