گم شو از من
اینک نور می خواهم سپید

مهرم ارزانی تو باد
يک
بانگ از تو می آيد سبلان
دماوند راشب لالايی می خواند
ادامه شعر را در اینجا بخوانید .
|
|
|
وقتي «شعر كوتاه» ميگوييم صورتهاي گوناگوني در ذهن ما مجسم ميشود. تكبيت، دوبيتي، رباعي، لندي، هايكو و... همه «شعر كوتاه» خوانده ميشود. هريك از قالبها ساختار و فرم مشخص خود را دارند و با معيارهاي معين از همديگر بازشناخته ميشوند. البته در كنار مميزههاي فراوان، در جهاتي هم با يكديگر مشتركند. براي اين كه «شعر كوتاه» را خوبتر بشناسيم لازم است به صورت مختصر اين قالبها را تعريف کنيم: |
ادامه مطلب
شیرین تر از عسل لیلایم میشویرضا آشفته
ول بی شاخ و دم شدم من گویا/ رفته از یادم آن شب هولناک...
مطلب کاملنه در گمشتگی نام ها
نه در پيچ و تاب هستی
نه در غروب ترانه ها
ادامه ی شعر را در ماندگارویژه آذر۸۷ بخوانید .
بانگ از تو می آيد سبلان
دماوند راشب لالايی می خواند
دو
مراد دل بستان از کوهستان
تو سالاری به يقيين رفته از ياد
شعر را به طور کامل در نشریه ماندگارویژه آبان۸۷
بخوانید !
خواب جزيي از زندگي و روان بشر است . ما در شبانه روز ساعاتي را خواب مي رويم بي آن كه بتوانيم يا بخواهيم از آن چشم بپوشانيم . نبودن خواب خستگي بر تن آدمي سوار مي كند كه در دراز مدت خطرناك است و حتا مرگ هم از نبود و كمبود آن هم قابل پيش بيني است .
ما در خواب بيشتر در ناخودآگاه خود سير مي كنيم و از حقايق مي توانيم سر دربياوريم كه در بيداري چنين چيزي كمتر اتفاق مي افتد مگر آن كه در بيداري خلسه اي پيش رويمان باشد . اما بايد بدانيم كه خواب و خيال ما تاويل پذير و تعبيرپذير است . بنابراين هم نمي توان قدرت آنها را انكار كرد و هم نمي توان از اين روياهاي شيرين و گاهي تلخ چشم پوشيد . البته گاهي هم اين خواب ها آن قدر گنگ و مبهم هستند كه راه به جايي نمي برند . اما همين خواب در برگيرنده فضاهايي هستند كه زماني به آثار هنري رسوخ مي كنند مثل خود خواب عجيب و رويايي به نظر مي رسند . بهترين آثار هنري و ادبي ريشه در همين ناخودآگاه دارند كه منظر خواب از همانجا مي آيد .
شعر از آن دست هنرهاي غريب است كه كاملا ريشه در ناخودآگاه دارد و فقط با دور نمايي از واقعيت عجين مي شود . بنابراين هر چه همسويي شاعر با دنياي خواب و خيال بيشتر باشد ، شعرش هم قابل تعمق تر خواهد شد . بسيار شنيده ايم كه شاعران و هنرمندان نيمه هاي شب در حال آفرينش آثار خود بوده اند و اين همان لحظاتي است كه ذهن آدمي به ناخودآگاه خود وصل مي شود و زمانه مكاشفه درون هم در اين آنات به وقوع مي پيوندد. شب بيداري هنرمندان و جغدها شباهت زيادي به هم دارد و در اينجا مي توان قابليت ها را با هم مقايسه كرد .
شايد سلوك شاعران هم شبانه است و هر چند نوشتار آن در روز هم ممكن مي شود اما شكل گرفتن آن به خواب و ناخودآگاه بي بروبرگرد مرتبط مي شود . زبان شعر با زبان گفتار و نوشتار معمول فرق اساسي دارد . هر چه اين زبان غريب تر مي شود ، رنگ و لعاب شاعرانه تري هم به خود مي گيرد .
از عليرضا بهنام :
بيا به هيات ارنست
به خاطره ی مهربان
سيروس طاهباز
جغد سپيد تو را هميشه خوابيده ام
وقتی که خواب ديده ام
روی همان راحتی های نشيمن
گل های قالی گاه بوی كتان می دهند
و در بهمن
باد می پيچد نور می پاشد روی شيب زمين
اين جغد.... اين جغد ها شبيه نور
بالا می روند يا اين که می دوند
بر گونه هايمان
-يک بار هم با سرعتی جهانی از گونه های تو سقوط كردند!
جغد سفيد
رضا آشفته
جغد سپيد خواب من نمي پرد
مگر مرا خواب و خيال ترانه شود دلنشين
كوچه ها را مي روم
شبيخون عشق وبال گردنم شده
و من كه دور جهان را به آني رفته ام
در بي خبري خود
جغد سپيد را خواب مي بينم و يك درخت بلند و ناشناس
ترك عقده هايم مجاز نيست
اينك كه دنيا مرا به حال خود رها مي كند
سرنوشت دوره هاي زندگي ام را مرور مي كند
فقط يك حفره است كه مي بلعد گيتي را
نور در اتاقم مي پاشد جغد سپيد خندان
و خوابي كه از بسترم مي پرد هميشه را
مرا به خاطر داري جادوي دل نمك
آنچه عليرضا بهنام بيان مي كند بخشي از يك خواب حتمي است . خوابي كه در خود تصويري منعكس مي كند كه رويايي است . ديدن خواب يك جغد سپيد كه شبيه نور بالا مي رود و گاهي هم با سرعت جهاني سقوط مي كند .
رضا آشفته هم خواب خود را به يك جغد سپيد آغشته است . در اين خواب جغد سپيد نمي پرد . مگر آن كه باز هواي عاشقي شاعر را از خواب بيدار كند تا به كوچه گردي برود . اما با زهم در بي خبري خود ( ناخودآگاهش ) همان جغد سپيد را خواب مي بيند كه ترك عقده هايش در آن مجاز نيست .
شعر بهنام بريده اي از يك شعر بلند است كه در زمان خوانش توسط رضا آشفته ناخودآگاه او را به چنين فرآيند و بازنمايي مشروط به شعر ثاني كرده است تا او هم عوالم خود را به تصوير درآورد . جغد سپيد فصل مشترك اين دو شعر است اما بازنمايي هم شكل و همسو نيست .
|
زنگ به صدا در می آيد ارتعاش مرگ و زندگی موجی فروخورده از دريا پاهای خيس و دردناک از رماتيسم |
|
|
هجرت دوباره و صيد ماهی زنگ به صدا در می آيد از خوابم دل نمی کنم شايد افسردگی تيره و تار همه ی آن خلا قابل ديدن ادامه شعر را در پیاده رو بخوانید . | |
| رضا آشفته |
![]() ترانه نمی خواند چكاوك باد غمزه اش را از یاد برده است | |
| ادامه مطلب... |

ايست قلبی نمی کنم هرگز اما چرا بايد
اين همه پوچی و بی دليلی در مدار هيچ
گيج و گنگ می روم و دور می زنم دايره را
ادامه شعر را در
ماه مگ بخوانید .
تصوير سازنده ي هر متن ادبي است و البته نقش آن در سازندگي شعر بسيار زياد است تا آنجا كه ما مكتبي شعري به نام ايماژيسم هم داريم كه دلالت بر تصويرگرايي محض دارد . مكتبي كه در فرانسه پايه گذاري شد و هنوز هم ابعاد وجودي آن در ديگر مكاتب قرن اخير مشاهده مي شود . حاكميت تصوير در شعر باني عقب راندن شاعر از اثر خود مي شود و همه چيز در لحظاتي ناب و بي واسطه در اختيار خواننده قرار مي گيرد تا آنچه بايد بر او القا شود . البته هدف شعر هم همين القاگري است . شعر هم چنين چيزي را در نظر دارد كه بر ذهن و روان خواننده اش تاثير بگذارد و دامنه و وسعت ماندگاري يك شعر به ميزان توانمندي تصاويري است كه در ذهن و روان او القا مي شود . در اينجا بو ، رنگ ، طعم ، صدا ، زمان و مكان ، بافت و حجم ، حركت و سكون ، حتا پرسپكتيو و تركيب بندي نيز مي تواند در القاي تصاوير و ثبت آن بر ذهن تاثير داشته باشد .
با توجه بر آنكه در زمانه ي ما هنرها در هم تركيب شده اند و ديگر آن مرزبندي ها اغلب رعايت نمي شود ، به راحتي مي توان در راندمان القاي تصاوير از امكانات بيشتري استفاده كرد چنانچه شاعري مثل مهرداد فلاح از نقاشي و رنگ و خط در تصويري شدن محض اشعارش استفاده بهينه مي برد ، شايد حركت او در ابتدا خريدارن كمتر و منتقدان بيشتري داشته باشد اما اگر هدف را درست يافته باشد نتايج شيريني براي او قابل پيش بيني است .
تصوير معادل با آن چيزي است كه چشم آدمي مي بيند و در ذهن خود ثبت مي كند . حالا هر كس با ميدان ديد و ميزان ديد متفاوت با اشيا و حوادث روبرو مي شود . در عين حال ميزان تاثير تصاوير را در زمان بازخواني و تفسير تماشاچي مي توان سنجيد . او كه با آب و تاب و شوق و ذوق افزونتري درباره ي يك شعر مي گويد و ديگران را در اين لذت تصويري شريك مي كند ، تاثير بيشتري از تصاوير شعر گرفته است و از سوي ديگر وقتي اين برآيند مطلوب در افراد بيشتري تكثير مي يابد بر ارتقا كيفي اثر دلالت آشكار دارد .
سهراب رحيمي
بیمارستانی میان عکس ها
چقدر شاعرم
وقتی میان چشم هات می گریم
مثل کبوتری از میان بشقاب
به سمت قرمز
پرتاب می شوم
در دستهای این ناکجا
با رسالتی که متهم به شعر است
از سوراخ های تولد
تبعید می شوم
که با صدایم تلخ بخوانم
ماهی از مجله خط می خورد
تذکره ی نام های سفید
با رنج نامه ی بیهقی
در خواب هایم رژه می رود
کنار غزلی
تخته سیاه را سیاه می بیند
شاعری راننده بود
و در زبان های مادری اش
غزلی محلی را
در سکوت
جوهری می کرد
بیمارستانی میان عکس ها
تاریک از کنار ارکستر گذشتم
با صدایم گم
و انگشتانم
که به لب هات مبتلا بود.
رضا آشفته
آسمان يك اقليم ناتمام
من از خود ياد مي كنم
به نام شاعري غريب و گمنام
شاعري كه بي رحمانه مي چكاند جوهر كلام
يا مرگ يا زندگي
مرا ببين كه با تو پياده گز مي كنم
نه يك رفتن بي نتيجه
و نه حريم ديگري را شكستن
كبوتري مي پرد از نقطه ي سرخ
و مرگ گودالي است ژرف
دلتنگ نباش از من كه بيمارستان را نديده ام
وقت انقباض روح و فرار از خويشتن
مرا با خود مي راند راننده اي بر لبش يك شعر
جوشيده با فخر و طنازي كه شاعرم
سكوت را مي شكنم
براي او كه مرا با شعرم بر دلش مي كشاند
عكس هايم حافظه اي است قوي
در مذمت آدم ها و رنج ها
هي مي روم و بر مي گردم
اميدي با من است
و رنجي لبريز و گداخته در سينه ام
حيف از من كه مي ميرم
و چوبه دار را نمي بينم
در كناره هاي تاريخ بيهق
و رسالت من از تو دور مي زند
اكنون كه خفته اي مرنجان
پرندگان رهايش
بند بند
آسمان يك اقليم ناتمام
![[Copy+of+4c34002f3f6c98ad.jpg]](http://bp0.blogger.com/_VDUB6VEUcLI/SCjy_G5yaVI/AAAAAAAAAJM/WPNPDlORJkg/s1600/Copy%2Bof%2B4c34002f3f6c98ad.jpg)
سهراب رحيمي بي آنكه بخواهد از حضور خود در شعر بگويد ، تصاويري را در شعرش القا مي كند تا بي واسطه بر آنچه تاكيد دارد در انتقال به خواننده ي اثرش پيشدستي كند . در چند لحظه و مقطع زماني و مكاني تصاويري در هم تنيده و در ظاهر از هم سوا مشاهده مي شود كه در مجموع بيانگر يك احساس مشترك خواهند بود و همه خواننده را در اين همسويي و مشاركت ترغيب خواهند كرد .
رضا آشفته با همان كلمات به دنبال ارائه تصاوير ديگرگونه و متفاوت است . همين بافت و حجم متفاوت تصاوير است كه در بيان يك احساس ديگر مي كوشد و هر دو شعر بانكه در اشتراك واژگان خيلي به هم نزديك مي نمايند اما در القاي احساسات و ادارك مفاهيم متفاوت مي مي نمايند .
قصه آفرينش براي همه ما يك پرسش بزرگ است و هر يك به نوعي خود را اقناع مي كند در پاسخ دادن به آن . حالا اينكه نگاه ها متفاوت است ، يك امر غير قابل كتمان است . ما آمده ايم تا بدانيم از كجا آمده ايم ، براي چه آمده ايم و به كجا خواهيم رفت .
شاعران هم در خلوت و سلوك فردي شان به چنين مهمي مي پردازند حتا آنان كه پاسخي نمي يابند و به انكارش مي پردازند ، درباره ي آن بي تفاوت نخواهند بود . بالاخره ما مي خواهيم سر از اين دايره دريابيم كه از كجا ريشه گرفته ايم و چه كسي باعث و باني چنين عظمتي است ، البته اگر در نگاهمان آفرينش مترادف با عظمت باشد .
چگونگي آفرينش هم پس از باور داشتن آن مطرح مي شود و باز در اين باره نگاه هاي متفاوت و اساطيري وجود دارد . مهم بودن آدمي است كه از يك هبوط آغاز مي شود تا در اين دنيا آفرينش خود را پر معنا تر از آنچه در پرديس داشته اند ، ملاحظه نمايند . گويي گناهي بزرگ در ارتكاب بوده است و ما در اين سرا چوب ندانيم كاري خود را مي خوريم و آنان كه معلوم نيست چه تعداد هستند ، پس از يافتن پاسخ خود را از اين مدار بسته و تكراري بيرون خواهند راند . ما آمده ايم تا در اوجگاه دانستگي راه خروج يا همان عروج ممكن را بيابيم . اينكه همه ي ما به دنبال تعالي مي گرديم ، غير قابل كتمان است . حالا دوندگي داريم تا خود را به راحتي ازلي نزديك كنيم چون در اين دنيا جز رنج هيچ عايدي و منفعت ديگري نصيب آدمي نخواهد شد .
آفرينش در خود شعر تجلي عيني دارد چون آن هم بر مبناي يك نياز دروني بيرون رانده مي شود از ناخودآگاه شاعر . زايش شعر نزديكي خاصي با قصه آفرينش آدمي دارد . ما از طريق شعر در پي يافتن درون و راز ها و نيازهاي آدمي هستيم . بنابراين در بازخواني دقيق اشعار نيز مي توان خيلي زودتر به يك پاسخ مستدل و متقن نزديك شد .
ليلا فرجامي
گِل نام پرنده ای بود
گِل نام پرنده ای بود
به نامِ آب و خاک که یکی می شوند
و آتش
و باد.
گِل نام پرنده ای بود
که در آتش سفال شد
و باد
به آسمان اش برد
و میان خورشید و ماه
خانه اش داد.
گِل نام پرنده ای بود
که با باران به زمین بازگشت
و دوباره شد
آب
و دوباره شد
خاک.
گِل نام پرنده ای بود
که نه در آسمان
که نه در زمین
جایی،
گِل
من بوده ام.
* وبلاگ طومار
ِگل قصه ي آفرينش
رضا آشفته
ِگل من بودم
در سايه سار ترديد
و ملامت دريا
ژرف تر از من تو بودي
در كار گل و روياي پرواز
بي نياز از آتش و خاكستر
ِگل همراز پرنده اي در آسمان
يا نشسته در فراغ پيچكي بالا بلند
رونده از دلبري باد و آيينه
من از خود غفلت را به جا گذاشته ام
هستي در من قافيه اي است بي كلام
مدار هيچ شايد در تو نباشد هرگز
ِگل خاطره اي است ازلي همنشين تن من
مرگ هم نمي گريزد از اهالي زمين
تو يك لبخندي در انتهاي پاييز
خس خس برگها و نور چشمانم تابنده
ماه سكوت مي شكند
ِگل از تو مي آيد
در من از يك هبوط مي گذرد
سفالين پروازت در رد پرنده اي جان نثار
ايمان لخت در تكرار ملامتي مطرود
من از جنس خود رانده ام
وآتش در انتظار
ِگل من
ِگل تو
ِگل قصه ي آفرينش
ليلا فرجامي قصه آفرينش را در پرنده اي مي بيند كه اين پرنده از تركيب آب و خاك در آتش تبديل به سفالي مي شود . اين گونه يك اثر هنري در بازخواني و بازپروري طبيعت آفريده مي شود و هنرمند هم تبديل به چهره اي آفرينشگر مي شود و در كار آفريننده راستين و طبيعت مداخله ي عيني و قابل لمس دارد . او با اين آفرينش از خود چهره اي ماندگار و مطرح مي سازد كه آرزوي هر آدمي است .
رضا آشفته كار گل را به آفرينشگر مرتبط مي داند كه از ارتباط دريا ( آب ) و ساحل ( خاك ) موجودي حقيقي خلق مي شود . حالا او اسباب زحمت است براي آنكه مي خواهد سر از كار آفرينش درآورد پس خود نيز مي آفريند همنوع را يا اثر هنري را .

آيا شعر فقط بيانگر مسايل واقعي است ؟ و يا بر ذهنيات آدمي تاكيد دارد ؟ شايد درست تر اين باشد كه از تلفيق و تركيب اين دو حرفي زده شود . شعر مرز واقعيت و خيال را مي شكند تا در فضايي ديگرگونه بر آنچه نياز روحي و عاطفي آدمي است تاكيد كرده باشد .
ما آن زمان شعر مي گوييم يا شعر مي خوانيم ودر درك آن موفق تر هستيم كه از حالت معمول دور شده باشيم . حالت معمول براي درك شعر مناسب نيست . شعر هماهنگ و همسوي با شور و حال دروني است . گاهي اين شور با اندوه و گاهي با لبخند و طنز در مي آميزد . بنابراين درك و دريافت آن هم بايد با چنين حال و هوايي همراه باشد .
شور و حال دروني بريدن از جريانات معمول را به دنبال دارد . تو از خود بيخود مي شوي و در فضايي ذهني و گاهي فراواقع به كشفي مي رسي كه تو را بسيار خوشايند است . شعرخواني نيز از اين قاعده مستثنا نمي شود . ما بايد خود را در جايگاه شاعر قرار دهيم تا در شعرش به مشاركت حسي ، شهودي يا منطقي و عقلاني برسيم . ما شعر مي خوانيم تا تسكين پيدا كنيم و از اين دنياي معمول كه باعث پريشاني و بيزاري و بريدن از آن مي شويم ، به اندازه كافي دور شويم . هدف درمان درون است ، براي وقوف و آگاهي بر خود .البته اين موضوع به طور تحت الفظي به نام لذت بردن ياد مي شود . اما اين لذت براي خود معنا و مفهومي دارد و شكل عيني ، كاربردي و قابل لمسي دارد . اگر مولانا امروز شاعر زمزمه گر جهانيان شده است به اين علت است كه همه را از اين پريشاني دنياي مدرن دور مي كند . خلوتي مي سازد براي كشف خود و غلبه بر پوچي و نااميدي .
ايرج صف شكن
چيزي هست كه بايد با تو ميگفتم:
چیزی هست که باید با تو میگفتم:
نگاهي پشت پنجره
كه بر ماشه تير ميكشد
ماهي
كه دامن ميتكاند در باد
و اشكي
كه تو
در فراقِ آفتاب ريختي
و باز
پلكي سه گانه و
آبستني پا بهماه
آويخته بر گردنِ ما.
رضا آشفته
هيچ چيزي ندارم براي گفتن
همه چيز را يكريز گفته ام
بگذار در غزل خداحافظي همراهت باشم
به يقين مرا مي شناسي
و اشكت را مي ريزي
كه غم يادگارت باشد
براي همه ي روزهاي مرده
و زني كه آبستن يكي مثل توست
و نوزادي كه خورشيد را هجي مي كند
تنهايي هايش را مي شويد
و مي آويزد همه غربت تنش را
و يك ماهي مي پرد
از ميان پلك هاي آسمان
كه تيري از ماشه مي چكاند
مرگ در تيررس
و گريز چاره ساز
يك دامن اشك
اقيانوس اندوه
يادت نرود
هيچ چيزي ندارم براي گفتن
ايرج صف شكن در شعر چيزي هست كه بايد با تو ميگفتم يك فضاي غير واقعي را ترسيم مي كند ، در صورتي كه همين فضا مي تواند شكل عيني به خود بگيرد يا بيان لحظاتي از يك واقعيت بريده بريده باشد . در اين تصوير ماشه كشيدن و مرگ ، خالي شدن از همه چيز در خانه تكاني جسم و ذهن ، اشك هايي در فراق يار و شايد تولدي خودخواسته كه بر گردن ما تحميل شده است ، خودنمايي مي كنند . اينها از جمله مواردي است كه مي شود توسط آن به تفسير موقعيت پرداخت .
رضا آشفته نمي خواهد چيزي بگويد براي آنكه چيزي كه بايد گفته شده است . در شعر او يك مرگ اتفاق مي افتد يا كسي در شعر او مرگي را مرتكب شده است و پشيماني سودي نخواهد داشت و اين مقتول در اين مرگ تحميل شده چه حرفي براي گفتن خواهد داشت كه ديگر دستش از زمين و زمان كوتاه شده است .
هر دو شعر سورئال مي نمايند و گويي در متافيزيك آدميان اين تصوير سيال به مراوده ذهني افراد به مشاركت گذاشته مي شود . هدف درهر دو شعر نوعي يادآوري است تا پيش آگاهي براي مقابله ي با واقعيت و تعرض در حريم ديگران به كار آيد .
تغزل يك عنصروجودي لايزال در آفرينش بشر است . هركس به تناسب احوالات خود به صرافت داشتن آن مي افتد . حالا بسته به آْن كه زمانه چقدر با جنگ و صلح در آميخته باشد ، آهنگ آن هم پايين و بالا مي رود . جنگ ميانه اي باعشق ندارد يا فرصت آن را از بين مي برد و برعكس صلح و آرامش بستر حقيقي عشق هستند .
شاعران با احساس و عواطف خود با تمام هستي و بالا و پايين آن سرو كار دارند بنابراين اگر تناليته ي تغزل در اشعار بيشتر شد ، نشان از صلح و آرامش مي دهد و بر عكس . البته اين فضا به اقتضاي عشق زميني تعريف پذير است . در زماني كه شعر خود را غرق در عوالم متافيزيكي مي كند و شاعر دم از استقرار عشق آسماني مي زند ، از اين فعل و انفعالات زميني كاملا فارغ است . در آنجا حتا جنگ هم لطافت خود را بر عشق تحميل مي كند ، صلح و آرامش كه جاي خود را دارد .
عشق عنصري قوي است و در هويت بخشي به آدم ها و ايجاد روابط آدم ها نقش موثري دارد. عشق در زمين فارغ از دو دو تا چهار تاي معمول است . آن كه عاشقتر است بي محابا و بي حساب و كتاب عشق مي ورزد . روابط زناشويي و ارتباط مادر و فرزندي و پدر و فرزندي و ديگر روابطي كه با عواطف خالصانه و شفاف روبرو مي شود از اقتضامندي اين عشق بهره مند است . ما با عشق زنده ايم و بي آن دلمرده و خموده و سست .
زمانه اي بالنده و شكوفاست كه از عشق سرشار است و نابهنجاريها و مفارقت ها و دشمني ها در دنياي بدون عشق پر رنگ تر خواهد شد .
عشق زمين را به ماوراي تصور بشر گره مي زند و در نبودن آن آدم بلاتكليف مي ماند و دست و پايش براي هر كنش درستي بسته مي شود . شاعران بيش از ديگران مي توانند به واسطه ي شعر تغزلي در بازآفريني و گسترش عشق بين مردم كوشا باشند . حالا هر شاعري بسته به ذوق و ظرافت هاي دروني اش در ارائه عشق ابراز وجود مي كند .
عشق گاهي بن مايه فردي و خصوصي دارد كه عايدي آن در عين حال نصيب جامعه هم مي شود و گاهي كاملا شكل اجتماعي به خود مي گيرد كه در آنجا تصور مدينه فاضله ملموس تر مي شود .

شمس لنگرودی
سی و چهار
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دستهای من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست
ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خندههای تو دل بسته است
* پنجاه و سه ترانهی عاشقانه، شمس لنگرودی، تهران: آهنگ دیگر، 1383
رضا آشفته
عشق مکشوف
عشق مکشوف بر من و تو
پيش از تاريخ را ديده ام با دلی عاشق
هرزه گردي هايم را باد می برد تا کرانه های دور
تنها تو در من قاب عکسی
رقم ها تاريک
شمع می بايد تا روشنايی نام تو را فرياد کنم
آرام و پيراسته بر کاغذ
سحر برتر از من تا آنجا که نيستی بر دلم مهر و موم می شود
هرگز آتشی برف دلم را آب نمی کند که سيلابی دنيا را می برد
پاک می کند از خاطره ها
نقطه ی صفر را به خاطر داری ؟
نخند به حسرت زمين و نيستی خاک
مرا خام نگاهت کرده ای و نامت را شيرين بر قلبم نبشته ای
ورق ورق عاشقانه ای که ترانه می شود کوچه های باد و آتش را
آب
دريا
من و تو
شمس لنگرودي عشق را در حروف و اعداد و دست ها و دهان و آتش براي معنا كردن معشوقه اش خلاصه مي كند . او همه چيز را در او و براي او مي بيند . در اينجا ديگري سر منشا همه ي حركات و سكنات مي شود .
رضا آشفته به آنچه در پس مكاشفه ي عشق اتفاق مي افتد ، مي پردازد . اين به عشق به تعبير او پيش از تاريخ هم بوده است . گويي در نقطه صفر آفرينش هم اين عشق بوده است تا آفرينش بر پايه ي آن حضور عيني و خارجي بيابد . اين مساله عشق را به ناخودآگاه بشر گره مي زند و بيانگر حضور اسطوره اي آن است.

مكان از زمره نشانه هاي وحدت وجودي متن هاي ادبي است . نمي توان هيچ آدمی را بدون جا و مكان معين و مشخص تصور كرد . ما در مكان ابعاد وجودي خود را لمس مي كنيم مگر آن كه بخواهيم در خلا سير و سياحت كنيم . آنجا هم براي خود الزامي دارد كه از حوصله ي اين رساله خارج است .
در هر لحظه هر يك از ما آدم ها در يكي از مكان هاي باز يا بسته وضعيتي را در ارتباط با زندگي خود احساس مي كنيم . گاهي اين مكان مي تواند فضاي باز و درندشتي را در بر گير و گاهي اين مكان آن قدر كوچك و بسته مي شود كه احساس خفقان را تداعي مي كند . مثلا قبر جز مرگ چه چيزي را يادآور خواهد شد . البته هميشه مكان هاي باز احساس امنيت و آرامش به همراه ندارند . مثلا يك كوير وسيع هم مي تواند همين احساس ترس يا مرگ را تداعي كند اما در اينجا خيلي احساس مردن با ديدن يا بودن در قبر متفاوت است . شايد در مقابل افرادي هم باشند كه كوير را اوج رهايي و زندگي قلمداد كنند كه اين افراد اغلب جز عارفان و سالكان راه حق به شمار مي آيند .
گاهي هم مكان يك تعريف مشخص و كاربردي دارد . مثلا توالت براي قضاي حاجت در تمام دنيا و براي تمام آدم هاست . البته شكل و تركيب اين توالت ها هم بسته به جنس آدم ها متفاوت است اما كاربرد آن يكي است . امروز ديگر در هيچ جاي دنيا خانه يا ساختماني را بدون توالت نمي توانيم تصور كنيم مگر آن كه در آن جغرافيا هنوز رنگ و بويي از بدويت وجود داشته باشد .
مكان براي ما مدام تغيير مي كند و ما در طول شبانه روز به دهها جا سر مي زنيم . حتا اگر گذارمان به يك اداره يا سازمان مي افتد از ورودي آن به اتاق ها و واحد هاي متفاوت سر مي زنيم . در آپارتمان هم نقاط متفاوتي براي رفتارهاي جاري در يك زندگي خصوصي تعبيه شده است . براي همين مكان ها هميشه در ذهنمان ثبت مي شود و اين بنابر ميزان لمس يك رخداد و خاطره مندي آن تغيير مي كند . رودها ، كوه ها ، درياها ، شهر ها ، روستاها ، مساجد ، كليسا ها ، خانقاه ها ، دشتها ، اتاق ها ، رستوران ها ، بوستان ها ، حياط ها ، باغ ها ، ايوان ها ، اتاق خواب ها و همين هر مكاني در لحظاتي از زندگي مان كاربردي متفاوت و گاهي بسيار ماندگار دارند . مثلا كودكي در آسانسور يا توالت مدرسه حبس مي شود ، هميشه از اين مكان ها به وحشت ياد مي كند . يا زندان براي زندانيان يا رودها و جنگل ها در زمان جنگ براي سربازان هميشه نافراموش خواهند شد و اين گونه بسترهاي شعر در اين مكان شكل ويژه اي به خود خواهد گرفت . در بداهه پردازي هم اين مكان ها از شعري به شعر ديگر راه مي يابند البته با كاركردي متفاوت و مجزا .
طاهر اکوانیانT.Akvanian
1
كارون رنگ پريده عادت داشت
از ليوان هاي لب شكسته آب بخورد
و هميشه حاشيه اش خوني بود
همه ي كتاب هاي سر به زير هم اين طور نوشته اند.
اروند اما تا فرق سرچشمه خوني شد
از دست ماهياني كه سينه به سينه
براي ضرب المثل قديمي نقشه نكشيدند
رود بي سر و پا براي خودش كسي نمي شود
تا كوه هاي سر به هوا
مثل برف ديدنشان يكديگر را زخمي نبينند.
رضا آشفته
اين احساس من است
كارون رنگ پريده خوابم را شيرين مي كند
من در سر بريدگي هاي اروند شريك جرمم
نمي دانم اين احساس من است
خواب و خيالم را مفت فروختم
و ريشه ام را شناختم
در خلوت بيمار خود
ريشه ام را زده ام
از خون ريخته و جاري در اروند
و خاطراتي مجنون و عاصي
يكرنگ شدم در قيافه ي چاپلوسانه ات
بشكن مرا شايد راحت تر باشي
كينه ام را به دل گرفته اي
و سگي پارس مي كند
زمستان بارش برف هاي اخمو
و مردماني سر به زير
آنچه در دو شعر بالا مشترك است فقط يادآوري خاطره اي از دو رود كارون و اروند است . اما هر دو رود بسترهاي متفاوتي را براي نقل ماجراها ايجاد مي كند .
در شعر اكوانيان خون در حاشيه كارون و تا فرق سرچشمه ي اروند را فراگرفته است . اين وجود رودها بستگي به كوه هاي سر به هوا دارد تا بر پايه برف هاي آب شده بتوانند در رودخانه آبي را جاري سازند .
اما رضا آشفته كارون و اروند ياد آور خاطرات آدمي است كه در آنها ذخودي را پيدا مي كند كه دلالت بر ريشه ها و بي ريشگي هاي آدمي دارد . كينه اي راوي را از اين مكان به جايي سرد و برفي رانده است كه اين دو رود و حواشي آن ميانه اي با آن ندارند .

احساس نوستالژيك داشتن نسبت به گذشته ، وطن و آدم ها امري طبيعي براي هر كسي است . ما با دنباله ي خود پا پيش مي گذاريم و هيچ يك از ما نمي تواند خود را يا گذشته يا وطن يا نزديكانش را به فراموشي بسپارد . اصلا زندگي بر پايه همين داده ها و روابط شكل مي گيرد .
احساس نوستالژيك در يك فضاي غريب و ناشناخته بيشتر گريبان آدمي را مي گيرد . آدم هايي كه شهر و وطن خود را ترك كرده اند و يا از نزديكان خود براي روزهايي دور افتاده اند بيشتر با اين احساس دروني ، تلخ و نگران كننده دست و پنجه نرم مي كنند .
شاعران جملگي چنين احساسي نسبت به دنياي پيرامون خود دارند . همين بازانديشي در گذشته خود ، آدم ها و وطن باعث عوالم روحي نامتحرك خواهد شد . شاعر در اين حالت در نقطه اي مي ايستد تا خود را بهتر مورد كنكاش قرار دهد . من وجودي ما در اين سرايش نوستالژيك تا سرحد زيبايي تصوير و تثبيت خواهد شد . به همين خاطر است كه شاعران در معناي واقعي آن براي همه ماندگار مي شوند .

احساس نوستالژيك داشتن بي نهايت سخت و نگران كننده خواهد بود حتا مي تواند از مرگ عزيزان هم ناگوار تر باشد . طبيعتا سرانجام مرگ و نيستي عزيزان را مي پذيرد اما دور افتادن از اصل خويش را تحت هيچ شرايطي نخواهد پذيرفت مگر آن كه فرصتي براي رودررويي دوباره خود با آن امر مهم بيابد . مثلا بازگشت به وطن التيام بخش است يا ديدن نزديكان اين احساس دروني را تلطيف مي كند . يا نتيجه بخش بودن گذشته در امروز آرامش بخش است .
شاعرانگي يك وجه لاينفكش همين مرور و تكرار احساس نوستالژيك يافتن نسبت به پديده ها ، رخدادها و اشخاص و اشياء است . ما در دنيايي حركت و زندگي مي كنيم كه در آن گاهي اوقات خيلي از چيزها در لحظه و آن خود قرار ندارند ؛شاعر نسبت به اين بر هم ريختگي و پريشاني كنشمند است و خود را به آب و آتش مي زند تا همه چيز سر جايش قرار بگيرد . او با زباني بي نظم و پريشان بر اين وضعيت مي شورد و با زباني پر احساس حال خود را در واكنش به آن پژواك مي دهد .
بیژن فارسی
شانه های ِ غریب
دلم برای همه ی آن ها که رفته اند می سوزد
برو
تو نیز برو
از حریم آشوب خیال من
برو
جایی که نمی دانم
شاید امن تر باشد
شانه های من
تابِ این همه اشکِ نگریسته را ندارد.
نه این که فکر کنی پیر شده ام
نه!
فقط از این همه نه و
نبودن
دیگر صدای هیچ پرنده ای را نمی شناسم.
آدمی تا پرنده را گم نکرده است
غربت بر شانه هایش نخواهد نشست.
اما وقتی سهره را نشناسی
به سینه سرخ دل نبازی
و کبک از کتاب هایت پریده باشد
آن وقت بی گمان غریبه هستی
و آسمان همچنان آبی ست هر جا
برو
شانه هایم غربتِ جهان است
و تو می خواهی جایی آرام گریه کنی
چقدر دلم
برای همه چیز می سوزد.
رضا آشفته
رستاخيز حشرات
دلم تنهاي تنها براي اين همه تنهايي جهان مي سوزد
همه مي روند و كولي وار دور خود مي پيچند
بي جغرافيايي با داده هاي فرهنگي
و ميراثي با فخر و غرور
هويت من از تو نيست مگر
به كجا مي روي
در زير آبي آسمان بگريي
مرا ببين
و شانه هاي زخمي ام از شوري اشك هاي تو
چرا نمي روي در خلوتي
و يك اقيانوس را ببيني
در شتاب گام هاي تو گم مي شود
سرت راببند از اين حرف هاي بي مفهوم
خاطرات من مست ريخته پاي ديوارعربده اي سرخ
چاره را مي نشانم در نگاهت
و يك پرنده را مي پرانم
فراسوي روياها ي روشن و خاموش
رنگارنگ پرندگان نشسته در قفس
تو را زل مي زنند به ارتكاب گناهي
برخيز در رستاخيز حشرات موذي
مرگ در نمي زند
باد مي كند تن خاكي ات
هوشيار باش
و دل بسوزان براي همه چيز .
بیژن فارسی در شعر شانه های ِ غریب احساس نوستالژيك خود را در غربت مي سرايد و رضا آشفته در اينجا همين احساس را براي دورشدگان از خود دارد . او درصدد بر مي آيد تا تشويق كند كه همه به زادگاه خود بازگردند . اين دو در جهاني مشترك اما با كنشي دردمندانه نسبت به آدم ها و داشته هاي از دست رفته يشان شعر خود را مي سرايند . بداهه اي كه هر دو را به بيرون از خود با كنشي فعال و دلسوزانه مواجه كرده است تا در يكي شدن آدم ها بكوشند و همه را به بودن در كنار هم بدون هر نوع جنگ و بلوايي دعوت كنند .
آشفته همه را متوجه ي مرگ مي كند كه اگر براي با هم بودن دل نسوزانند با آمدن مرگ همه آن لذت هاي با هم بودن را به گور خواهند برد . هيچ چيزي در اين دنيا به اندازه ي با ديگران بودن لذت بخش و ماندگار نيست . تنهايي فقط براي لحظاتي كه به دنبال خود درونمان هستيم زيبا مي نمايد و از آن زيباتر بودن با ديگران است . در اينجا بده بستاني كلامي ، عاطفي ، محترمانه و عاشقانه روي مي دهد كه در هر صورت ما را به جذبه هاي فراسوي خودمان پرتاب خواهد كرد . كساني كه بر تارك اين لحظه ي رويايي سوار شده اند با عبور از بعد مادي خود و البته در يكي شدن با ديگران در دامنه اي فراتر از حد معمول ، با آرامشي غير قابل وصف روبرو شده اند . روح و روان بزرگ در همين پيچ و تاب عيني معنا و تفسير خواهد شد .
واژه حرف اول و آخر را در شعر مي زند . آنچه به نام شعر است ، بر پايه ي چيدمان غير معقول و غير معمول واژگان شكل مي گيرد . زبان در شعر از تركيبات معمول در گفتار روزمره دوري مي كند و اين به خاستگاه شعر بر مي گردد كه در ناخودآگاه شعر اتفاق مي افتد . يعني شاعر هيچ دخل و تصرف آگاهانه اي بر انتخاب واژگان ندارد . حتا آنان كه مدعي اند كه شعر مي سازند تا مادامي كه به رهايي در گزينش واژگان نرسند از پس آفرينش هيچ نوع شعري بر نخواهند آمد . حتا در پردازش شعر به زبان گفتار روزمره هم تركيب واژگان غير معقول خواهد شد . شعر در بي نظمي مفرط نظم مي گيرد . شعر موسيقي طبيعت است كه سوار بر واژگان بر روح نوازشگر شاعر زمزمه مي شود .
واژگان به هزار و يك تركيب ممكن است كه بر ذهن شاعر فرستاده شوند . شاعري كه ذهن رها دارد شاعرتر است . او به تركيباتي مي رسد كه منحصر به خود اوست . در غير اين صورت تقليد صرف و يا از روي دست ديگران رو نويسي كردن باب خواهد شد . بايد دانست كه شعر در خودآگاه متبلور و متجلي مي شود اما هيچگاه در آنجا آفريده نمي شود . اينها كه به طور مكانيكي و يا با استعمال مواد توهم زا شعر مي سازند ، از حقيقت شعر به دور هستند .
شعر از به هم پيوستن واژگان در كنار هم شكل مي گيرد و تو زماني بر جوهره شعر آگاه خواهي شد كه هيچگاه خودخواسته اقدام به سرودن نمي كني . بلكه شعر بايد دست تو را بگيرد تا در خلوتي سروده اي را بر كاغذ زمزمه كني . اين خلوت با هر حس و حالي فقط براي يك شاعر است . يك آن كه قابليت تعريف را از دست مي دهد و كلمات فقط شمايلي از اين لحظه ي باشكوه و جاودانه خواهند شد .
گاهي در خوانش شعر ديگران اين تحريك پذيري و رهايي به وقوع مي پيوندد تا تو هم خود را در بازي واژگان غرق سازي و نتيجه به نام شعر كاغذ را پر مي كند .

شهاب مقربین
روی میزی از چوب گیلاس ...
روی میزی از چوب گیلاس
شكوفهها بر باد رفتند
برگها را باد آورده است
روی میزی از چوب گیلاس
میان برگها
قافیههای سرخ را میچینم
تا تو آویزهی گوش كنی
گوش كن
باد قافیهها را در هم ریختهاست
روی میزی از چوب گیلاس
رضا آشفته
قافيه را باخته ام
قافيه را باخته ام در نگاه ميزي از چوب گيلاس
و برگ ها را بادي مي آورد مي ريزد روي آن
اينك با من است و شكوفه هاي بهاري
باد مي آيد و مرا تنها مي راند از خودم
گوش كن زمزمه اش را
روي ميزي از چوب گيلاس
دم گرفته اي شيش و هشت مطربانه اي
مرا مي راند باد
و يك برگ
و ميزي از چوب گيلاس
ميزي از چوب گيلاس بهانه اي مي شود تا شهاب مقربين به گذشت فصل ها و زندگي بپردازد و آنچه بر سر انسان مي آيد . شكوفه ها نماد بهار و برگها نماد پاييز و در اين بين قافيه هاي شعري بر هم ريخته مي شوند چنانچه عشق مي تواند براي عاشق آشفتگي در پي داشته باشد .
همين وضعيت را رضا آشفته با تصوير ديگرگونه اي و البته با تركيب همان واژگان القا مي كند . چيدمان واژگان كاملا متفاوت است و گويي شعر تازه اي به وقوع پيوسته است . ارزشمند ي شعر مقربين در انتخاب واژگان اوست كه همين واژگان در بداهه ي رضا آشفته حلول كرده است . يعني در اين بداهه تسخير روح صورت گرفته است تا دو آدم با تصويري متفاوت درباره ي عشق ابراز وجود كنند . همه ي اين اتفاقات مديدون عشق خواهيم بود كه براي همه ي ما احساسي مشترك و برتر خواهد بود . البته خيلي ها آن را در اين روزگار به باد فنا فرستاده اند . به همين دليل درك درستي از اين حس انسلني و انسان ساز ندارند .
لحظه ها زندگي ما را مي سازند . همين كه ما با اين لحظات يكي مي شويم ، سرنوشت ما بهتر از ديگران خواهد شد . او كه در اين رهگذر برگ برنده را در دست هايش خواهد گرفت كه در پيوستگي با لحظه ها مي كوشد . البته در ابتدا كمي خودآگاه و به سختي اين اتفاق مي افتد و به تدريج اين بهم پيوستگي شكل ناخودآگاه و آسان به خود مي گيرد .

شعر هم در لحظه و آن هر شاعري به وقوع مي پيوندد . حالا فرق نمي كند كه چه شكل و شمايلي داشته باشد . مهم همسويي با آنات هستي است . ما آمده ايم تا بيرون از خود به مكاشفه بپردازيم . در پيوستگي با لحظه ها نكاتي بر ما روشن مي شود كه نوعي رمزگشايي از هستي به شمار مي آيد .
هدف از هستي هم همين مكاشفه هايي است كه در غايت انسان راستين را خواهند ساخت . كسي توانايي و اشراف بيشتري دارد كه آنات بيشتري را به مكاشفه پرداخته است . سواد و دانش بشري هم در گرو همين يكي شدن معنا و شكل خواهد گرفت . وگرنه همه چيز جز تكرار و كليشه نخواهند بود و در اين راه فقط كاشفان هستند كه پيشتازي مي كنند . همان قدر كسب نكته اي علمي مي تواند در مدار هستي ارزش و اعتبار داشته باشد كه يك شعر كامل و خلاقه .
شعر ناب و نو زماني بر شاعر راه مي يابد كه او در بي خودي خود سير مي كند . او از زندگي معمول بريده است و در فراتر از همه چيز صدايي را مي شنود يا تصويري را مي بيند كه كاملا تازه و بكر است . اينكه شعري همه را در گرداب تازگي اش مي پيچاند ، بستگي به نكته اي دارد كه در اين لحظه ي شاعرانه كشف شده است . بي خود شدن در عالم خود خلوتي مي خواهد منحصر به فرد . تو در دنيايي پا مي گذاري كه فقط مال توست . حالا تو بي خيال از همه بود و نبود دنيوي سير آفاق و انفس خواهي كرد و واژگاني تو را محاصره مي كنند كه شگفت زده ات مي كنند . همه چيز براي نخستين بار است كه اتفاق مي افتد در خلسه اي بي حد و مرز . تو از جهاني سر در آورده اي كه برتر از دنياي دون است . تو با حقيقت مي آويزي و به جنگ پليدي ها و استقبال از زيبايي ها خواهي رفت . شعر تو در اين لحظه سروده مي شود . بي آن كه بداني از كجا مي آيد .
برزو گوران
تابش*
تو از ابدیت هر چیز میآیی
و لحظهها
با تو آغاز میشوند
و زیرآفتاب
به جز چشمهای روشن تو و
تکرار دستان من
چیز تازهای نیست.
*از دفتر مزامیر هجران
رضا آشفته
لحظه هايي پيوسته به ابديت
تازه هاي دست مرا تو مي بيني
به روشني رنگ چشمانت
اكنون در تو طلوع مي كنم
و زير هرم آفتاب
سايه ساري مي يابيم
از عشق و ترانه
زمزمه اي مشترك
و لحظه هايي پيوسته به ابديت .
برزو گوران در شعر تابش به منبع الهام شعر خود مي پردازد . تمام لحظه ها با او آغاز مي شوند كه در پيوستگي به ابديت براي همه قابل لمس و استناد است . شاعر در اينجا تازگي تمام اشيا و پديده ها را از او مي داند كه چون نوري بر همه چيز مي تابد .
رضا آشفته اين مفهوم را در تصويري مي بيند كه در كف دست همگان با خطوطي نوشته شده است . شاعر بر اساس سرنوشت محتوم خود و آنچه در دست هايش نوشته شده است خبر از يكي شدن با طبيعت مي دهد . اين اتفاق براي زماني است كه او بر همه چيز آگاه است و با حوصله و خردمندي مسير خود را در حركت مي بيند . يعني يكي شدن اتفاق مي افتد و روشنايي بر همه چيز سيطره مي يابد .
در اين دو شعر كوتاه آني وجود دارد كه براي ديگران هم احتمال بودن آن هست . مگر مي شود تفاوتي براي همه قايل شد در صورتي كه همه در پيوستگي با طبيعت يك راه مشترك را طي مي كنند .
تكليف ما روي زمين چيست ؟ بيهوده بودن هم يك نوع تكليف است در رد تكليف . شعر هم نوعي تكليف است براي بهتر بودن . اگر نبود كه كسي شعر نمي سرود . اگر هم مي سرود منتشرش نمي كرد . اينان كه مي سرايند و از بين مي برند هيچ تكليفي نسبت به خود و ديگران ندارند وگرنه شعر و اثر وجود حقيقي خود را از ديگران نمي پوشاندند .
شعر يك تكليف فردي و اجتماعي است . نوعي پاكيزه انگاري در آن موج مي زند . ما شعر مي گوييم تا با زواياي تاريك وجودمان بيشتر آشنا شويم و براي زلال شدن با الگوهاي شناخته شده همسو مي شويم . همه پرهيزگاران عالم مي توانند در اين تزكيه ي روحي ما را راهنمايي كنند . حتا فلاسفه نيز در اين باره ياري گرند . شعرا هم دست كمي از اين افراد نخواهند داشت . مثلا خرد فردوسي يا عارف انديشي هاي مولانا و زلالي حافظ و اخلاق نگري سعدي در كنار شطحيات منصور حلاج و جنون نگري هاي قاضي القضات همداني و اشراق سهروردي و مثال هايي از اين دست هر يك به راحتي مي توانند ما را در جهت يابي حقيقي مان كمك كنند . ما بايد خود را بيابيم . گاهي در اين مسير بودا ما را به حقيقت فرا مي خواند و گاهي افلاطون و سقراط پيشتاز مي شوند . حتا معاصرين به نوعي در اين مسير يابي تاثيرگذارند . هر چند در زمانه ي ما بيشتر از راه بيراهه پيش رويمان قرار دارد . الگوهاي گذشته حقيقي تر مي نمايند و يا در زمانه ي ما افراد حقيقي در دل تبليغات رسانه ها گم و ناپيدا مي شوند .
ما نسبت به اين الگوها داراي تصوير و تفسير ذهني هستيم . هر يك به گونه اي با آن ها خلوت و مكاشفه اي داريم . مطالعات و تعمق درباره ي آنان ما را در اين بازي فكري و روحي بيشتر كلنجار خواهد كرد . گاهي در بازخواني شعر ديگران و يا تاثيرپذيري از آنان به دنبال بيان حس و حال خود درباره بزرگان برمي آييم . ما در اين مكاشفه در واقع به بازگويي درونيات خود مي پردازيم .
اشراق فصل مشترك اين هماهنگي و همسويي با ديگران خواهد بود . يك كشف فردي و منحصر به فرد كه ما را با نكته هاي ريز و درشت آشنا خواهد ساخت . گويي از جايي دور بارقه هايي به چشم مي آيد تا ما در باز انديشي خود در تدارك يك فصل تازه از زندگي باشيم . همين كه درك و ادراكمان بالاتر مي رود شرايط سخت تري بر زندگي مان حاكم مي شود . به همين دليل است كه نادانان راحت تر نفس مي كشند !

اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست . بودا
علی ثباتی
٦.
نور شمع
سایه ی سرخش را
بر چشمهای کشیده
و گوش های آویزان بودا
می انداخت
شمشیرش را از نیام بیرون کشید
با گوشه ی کیمونو تمیزش کرد
و زیر لب گفت:
"شمشیر به دست می گیرم
و خلا را دو نیم می کنم
و در میان آن آتش بزرگ
وزش نسیم فرح بخش می آید."
برقی تیز
سایه ی شمع را
بر صورت بودا شکافت.
رضا آشفته
رستگاري
بودا در نفس هاي پيوسته ي خود
وردي را زير لب مي گذراند
براي تو و من و شايد گدايي بيچاره و گرفتار
مگر فرقي است بين من و تو و آن بيچاره ي مفلوك
دستم را ببين و ريختن عودي در آتشش
به ميمنت حضور متبركانه بودا
من و تو در كنار هم
اُم در نفسهايمان
و درخشش خورشيدي خيالي
نمي دانم و يك هيچ پرهيزكارانه
دستم را مي برد تيزي تيغ
در بي قراري ديداري في الفور
بداهه در من بودا مي ايستد
و يك نشان بزرگ بر پيشاني
و ردي از دلخوريهاي تو از من
بخشش
تا رستگاري !
بودا در اين دو شعر همه كاره است . دو شاعر به دو گونه ي متفاوت تصويري از جنس بودا ارائه مي كنند . جنسي كه در واقع يكي است اما در دو حالت و شكل متفاوت .
در شعر علي ثباتي يك قصه ميني ماليستي گويي روايت مي شود . در معبدي بودايي شاهد دونيم شدن خلا در دل آتش توسط يك شمشير زن هستيم كه سايه سرخ نشسته بر چهره ي بودا را هم دو نيم مي كند .
بودا در منظر آشفته شكلي ذهني و روحي دارد . در ميان مديتيشن دو آدم يكباره بودا حاضر مي شود كه تيغي دست يكي از آنان را مي برد از اين حضور متبركانه . كشف اين آدم گناهي است كه در حق ديگري كرده و از او بخشش مي خواهد تا رستگاري برايش ممكن شود . در شعر ثباتي نوعي خشونت پنهان است اما در شعر آشفته اين خشونت در بريدگي دست آشكار مي شود و كشف يك گناه .
ما از تكثر حياتي برخورداريم . همين نكته عاملي است براي چالشمندي انسان ها . تو گويي گاهي ما رو در روي هم مي نشينيم تا با هم درباره مسائلمان حرف بزنيم . البته گاهي تند و گاهي آرام اين حرف ها رد و بدل مي شود . بستگي دارد كه كي و كجا و چگونه ما درباره ي - به احتمال قوي - يك موضوع بسيار مهم با هم دچار اختلاف نظر و عمل شده باشيم . بايد ما با هم كنار بياييم و نه اينكه از كنار هم عبور كنيم .
ما درباره يك چيز با هم حرف مي زنيم اما خيلي متفاوت . در اينجا لحن ما با هم فرق خواهد كرد . چرا ؟ چون ما از نگاه خود به تحليل و تفسير هر چيزي مي پردازيم . لحن و آهنگ دروني ما در اين برداشت هاي غير مشترك متفاوت خواهد شد . اين هم بستگي به ميزان دريافت ما از حقيقت وجودي موضوع مورد بحث دارد . هر يك از يك دريچه خاص به آن نگاه مي كنيم و شايد زوايه ديد هر دو هم يكي باشد اما نوع برداشت و احساس موجود در اين برداشت لحن ها را متفاوت خواهد كرد .
گلوله اي جواني را مي كشد در هير و بير يك شلوغي . در اينجا دو آدم آن را از يك زاويه مي بينند اما در زمان گزارش لحن هر دو متفاوت خواهد بود . در اينجا جديت و تاثير سوژه ميزان و معيار شكل گرفتن يك لحن خاص خواهد شد . يكي در اين ماجرا وحشت زده مي شود و ديگري بي تفاوت و خونسرد از كنارش رد مي شود . جنسيت ، سن و سال ، نوع ارتباط با سوژه ، شخصيت دروني ، ديدگاه اجتماعي ،سياسي و فلسفي و غيره از جمله عواملي هستند كه در درك و دريافت پديده ها و اتفاقات موثرند . چنانچه در صورت بروز جنگ و قحطي لحن افراد در برخورد با آن متفاوت خواهد شد . هيچگاه همه ي آدم با يك لحن و آواي مشترك درباره ي ديدني هاي و شنيدني هاي زندگي واكنش نشان نمي دهند .
در رويا رويي فيمابين هم ، ما بنا بر نوع برداشت خود با يك لحن خاص به تفسير گفتار و رفتار طرف مقابل مي پردازيم و همين نوع لحن ما را نسبت به هم تغيير خواهد داد . هميشه هم اين تفاوت ها به بيراهه و چالش نمي انجامد بلكه گاهي
نتيجه اي بهينه و جالب در پي خواهد داشت .
مجید شفیعی
حوا منم (٢٠)
حوا منم
كه روییده اند شاخههای داوودی از تنم
جرعهای آتش
تا دوباره قلم را گوارا و سرشار
در جوهر رؤیای تو بغلتانم
تا راه خانه را بیابی
بی صدا بخوان زبور را
بی هیچ مناسك و آیین
لحن تو در آغوش من مخفی است.
رضا آشفته
قديس
قديس كتابخوان برخيز
شبت را باطل نكن
در اين دقيقه هاي فرشته
آسمان مي گريد
به حال من و تو
آتش هم مي داند حالمان اساسي خراب است
جوهرم را از الفباي نام تو پر كرده ام
جرعه اي غم و عشق
خراب حال تو مي شوم رفيق
گم شده اي بي نشاني در برهوت
خانه ام همان حوالي است
آیه ی۴۴زبور را ببين با دلت
آيين من و تو فراموشي همه چيز است
به وقت حضور او
مرا در آغوشت بگير گرم
فصل مشترك دو شعر بالا حضور در يك آيين است . دو آدم در گمشدگي خود به آيات زبور داوود پيامبر مراجعه كرده اند . آنچه آنها را به فراخور اين آيين مي كشاند همانا يافتن خود است . يافتني كه خود خواسته به بيراهه و گمشدگي انجاميده است .
مجيد شفيعي در قطعه ي حوا منم ( 20 ) از بالا به سوژه نگاه مي كند و دستور عملي براي خروج از وضعيت صادر مي كند . لحن تو در آغوش من مخفي است ، اين كليدي ترين جمله براي پي بردن به رمز و راز خروجي خواهد بود . گويي همه ي ما در آن بالا كليد نجات خود را در دست يك آفرينشگر يا نجات دهنده پنهان كرده ايم .
رضا آشفته اينجا دو رفيق را رودرروي هم قرار مي دهد تا يكي براي ديگري راه خروج و تفسير آن را بازگويي كند . بنابراين نگاه زميني در اين ارتباط نقش دارد تا بعد اگر تاثيري بود آن اتفاق متافيزيكي هم دربرگيرنده ي يك حقيقت باشد .










