تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها

انتظار از بن مایه هایی است که در یکی دو قرن اخیر خیلی مورد توجه متفکران و نویسندگان و شاعران واقع شده است . بحران دو جنگ بزرگ جهانی همه را روی زمین تنها گذاشت . گویی همه در انتظار یک ناجی برآمدند که تصویر و تفسیر گوناگونی برای آن قایل شدند . چنانچه در طول تاریخ بشر با همین انتظار موعود زمان را سر کرده است و همچنان با آن زندگی می کند . سوشیانس بودا مسیح و مهدی منجی آخرزمانی هستند که بشر را از تمام تنگناها بیرون خواهند برد .

ساموئل بکت بهترین کسی است که در قرن ۲۰ به این بن مایه ی جهانشمول و بشری پرداخت . انتظاری که در یک پوچی عمیق انسان را به سوی سرنوشتی محتوم رها می سازد . به عبارت دیگر او معنایی ژرف و انسانی را برای غالب شدن بر این وضعیت بحرانی تصویر می کند . او چاره ی کار را خودکشی و خودزنی و دیگر زنی نمی داند . بلکه بکت محترمانه ولادیمیر و استراگون را نسبت به تمام وعده ها ی زمینی و آسمانی بی خیال می کند چنانچه خیام ایرانی هم شادزیستن را به عنوان بهترین راه برای غلبه بر پوچی و تکرار و ملال دنیا پیشنهاد می کند .

انتظار برای همه یک تجربه درونی است و هر کس بنابر تجربه های شخصی به گونه ای آن را مورد عنایت قرار داده است . ملال و تکرار جزء جدایی ناپذیر این حس و حال درونی هستند . شاید برای برخی این انتظار شیرین و دل پسند باشد و در مقابل برای برخی دیگر کشنده و زجر آور . 

انتظار بر ظرفیت درونی انسان می افزاید در صورتی که آدمی جان سالم از آن ببرد . وگرنه خودکشی یکی از راه های گریز از آن است . بنابراین شنیدن و خواندن شعر و نبشته ای در این باره هر شنونده ای را سر شوق می آورد یا او وادار می کند بر این تجربه مشترک بشری کمی بیشتر دقیق شود . نتیجه این می شود که شعر و نبشته ای دیگر در لحظه آفریده می شود . بنابراین انتظار برای همه محرک است و البته هر کس تجربه خود را در این رابطه منعکس می سازد که با هم فرق خواهند داشت .

واژه های دلتنگی – 

هژبر

 

 

این همه نفس می دهم

تا چند واژه ی امید بستانم

و

 تورا بنویسم.

آنگونه که می خواهم.

آنگونه که باید باشد.

 

. . .

می دانم

می دانم

به واژه ها هم اعتمادی نیست

واژه های سفید

خود را فروخته اند به کاتبان سیاهی

و پیامبران زمستان

که انکار می کنند

آمدنت را.

 

. . .

تا کی می توانم به انتظار بنشینم

بی آنکه خود به واژه ی فروخته در نیایم؟

. . .

در این انتظار سرد

همه‌ی نفس هایم را می دهم

تا چند واژه گرم بستانم

و آ مدنت را بنویسم.

 

نوامبر07

دن هاخ

 

رضا آشفته

چند واژه اي روشن

 

آمدني نيست گويي

بر من مشتبه شده كه نيستي تو

اصلا در هيچ جايي نبوده اي به يقين

من و واژه ها هم براي هم غريبه هستيم

نمي بينم دستكم چند واژه اي روشن

در وصف گل رويت بي اغراق

اينجا مرا فروخته اند و تو را

و خود را دريغ كرده اند از فرزانگي

پيامبران سرد زمستاني

قايم در پوستين قوچ هاي شاخدار

بي آنكه مرا لطف كنند

و اميدي بر دامنم بريزند

اينجا تنها مي مانم و غريب

در ترك خود

و يك نقطه ي تاريك

به نا گاه مي نويسم آمدنت را ...

 

هژبر بین امید و ناامیدی است و به دنبال واژه های سفید و گرم است تا آمدن آن که چشم به راه آمدنش است را بنویسد . این انتظار پایان خوشی دارد چون به نوشتن ختم می شود . هر چند خود انتظار هم اینک برای این شاعر سرد است . او دیگر بر پیامبران زمستانی هم دیگر اعتماد نمی کند چون تفسیر درستی برای این انتظار ندارند .

رضا آشفته کاملا نا امیدانه این انتظار را تصویر می کند . او در پس یک ایمان به آن که در انتظارش هست می داند که زمانه به انکار این باور عینی و قابل لمس بشر خوی گرفته است بنابراین چاره را در تنهایی و انزوا می داند تا که فردایی روشن با واژه های روشن و یک فرزانگی بی ریا اتفاق بیفتد تا به به ناگاه این آمدن را بنویسد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:55 توسط رضا آشفته |

شعر انواع مختلف دارد . یکی از گونه های شعری که همچنان مسیر خود را به شکل های تازه تری طی می کند شعر روایی است . شعری که به دنبال بیان یک قصه است چنانچه در گذشته تا امروز در این شیوه مثنوی در انواع حماسی ( شاهنامه ی فردوسی ) عارفانه ( مثنوی معنوی مولانا ) و عاشقانه ( خمسه ی نظامی گنجه ای ) صاحب اسم و رسم جهانی بوده است . امروز هم شعر روایی البته با نظم و نثر پیشرو از سوی علاقه مندانش دنبال می شود . شاید بیان یک قصه در قالب شعر جاذبه ای مضاعف برای مخاطبانش دارد که هنوز هم اصرار بر سرودن آن می شود .

شعر و نظم تفاوت هایی با هم دارند که اگر کسی بتواند این تفاوت را کمرنگ بکند یا از آمیختگی این دو بتواند شکل تازه ای را بیافریند کاری کرده است کارستان . اما آنچه در شعر روایی مهم است جلوه گری یک قصه است که امروز هم در ارتباط با دنیای مدرن می تواند بیانگر مسائل بشر باشد . یعنی هنوز هم می توان بر این گونه ی شعری امیدوار بود . چنانچه برتولت برشت شعرهایش را همانند نمایشنامه هایش در چنین شیوه ای سروده است تا با توده های مردمی بتواند ارتباط برقرار کند . او هدفش آگاه ساختن توده هاست تا از استثمار سرمایه داران جهانی خود را برهانند . او با این کار یک نوع تکلیف اجتماعی را بر شعر روایی به نام تعهد و مسوولیت تحمیل می کند . ما امروز هم با این شیوه می توانیم از نظر خود به مسایل اجتماعی خود بپردازیم . شاید دیگر ضرورتی نباشد همانند برشت وارد عمل شویم . اما به هر تقدیر شعر روایی به سمت بیان نکاتی ارزشمند خواهد رفت که یکی از آن ها همچنان می تواند مسایل اجتماعی باشد .

 برخی از این شعرهای روایی هنوز امکان ادامه یافتن را دارند و ما می توانیم آنها را فرصتی طلایی برای بیان حرف های خود به کار گیریم . بنایراین شعر بداهه در برخود با این آثار هم ایجاد می شود . چون من و تو از منظر خود به روایت یک شعر یا روایت می پردازیم . نوعی همسویی یا هماهنگی و یا چالش در این رویارویی بداهه صورت خواهد گرفت .

حامد رحمتی

درخت ها

 

درخت ها کنار جاده ایستاده اند

شیشه را پایین می دهم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

با شتاب اتومبیل کنار می آیم و

آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود

 بند کفش هایم را سفت می کنم

خزه ها آرام روی هم دراز می کشند

و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود

 

شیشه را به سرعت پایین می دهم

امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟

امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟

 

اما چه فرض های احمقانه ای

 روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:

_   اتاق خالی نداریم  لطفا سوال نفرمائید _

 

در تمام آن روز باور نمی کردم

بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند

که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد

انگار همه جا بودی ، اما نبودی

 

درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند

بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

رضا آشفته

من و خرگوش ها

وسط جاده در شتاب من و خرگوش ها

يك بازي پر هراس

اتوموبيلم موافق با من

 

مي رانم در شتاب پيچي

و گريز خندان آهوان دشت

مرا در ترغيب اين بازي نمي كشد

تا يك ثانيه مانده به آن

 

درخت ها در شتابم مي دوند

در كنارم به خطي ممتد

و من در بازي بادكنك ها

 

خوشحالم از آميزش ماه و نور

در نگاه موذيانه يك ابر سياه

 

نيست حتي اتاقي براي شما دوست عزيز

اين مسافرخانه هاي لبريز از آدمهاي اضافي

حالم بهم مي خورد

تو دلگير نشو

 

من در شتاب خود

و خرگوشها در شليك بادكنك هاي خاكستري

درختها ايستاده كنار جاده همچنان 

 

حامد رحمتی  به سبک و سیاق شعرهای روایی حافظ موسوی در درخت ها شعرش را سروده است . او به جایی در نزدیکی تاج محل هند رفته تا از نزدیک فرود بادکنک ها را در جشنی ببیند . مسافرخانه ها احتمالا برای این مراسم شلوغند و جایی برای راوی ندارند . این راوی در دل این گشت و گذار تاکید بر نبودن یک نفر دیگر می کند که اینجا دلالت بر رمز و راز عاشقانه ای می شود . او که خود را برای مرور این خاطرات به زحمت انداخته تا در هند و جنگل ها و جشن و غیره فقط گمشده ی خود را در ذهنش جست و جو کند فقط و فقط می تواند یک عاشق پاکباخته باشد.

 رضا آشفته در شعر  من و خرگوشها به آن گذشته در زمان اکنون می پردازد . عاشق و معشوقی در یک سفر عاشقانه در دل طبیعت به بازی و طنازی مشغولند . آن وقت ها هم مسافرخانه جایی برای اقامت آن ها نداشته است و شلوغی همان جشن احتمالا دلیل آن بوده است . او با این تصویر که " درختها ایستاده در کنار جاده همچنان " بر ماندگاری این لحظات در ذهنش تاکید می کند . همان دلیل عمده ای که وضعیت شعر رحمتی را ساخته است . این دو شعر در تکمیل هم بر یک تجربه ی عاشقانه با ملاحظه جاودانگی تاکید می کنند .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط رضا آشفته |

ما در پیکره ای از درون و برون زیست می کنیم . پس در مقابل هر واقعیتی یک حقیقت قرار دارد . باید بتوانیم در کنش های فی مابین به این تجربه ی برونی و درونی توجه داشته باشیم . این مقوله ای است گسترده و جدی که در ادبیات و هنر کاربرد بلامنازعی دارد . یک شعر ممکن است بیانگر یک تجربه ی واقع گرایانه باشد و شعر دیگر از حقیقتی انکارشده یا تیپا خورده بگوید . ما باید در پی یافتن این مقولات مکمل و به هم پیوسته باشیم که زندگی هر یک از ما را شکل می دهد . همین جست و جو و مکاشفه ما را به سوی یافتن یک دریچه تازه رهنمون خواهد کرد . آنگاه می توانیم پاسخی و یا پرسشی در ادامه پرسش یا پاسخ دیگران بیابیم . یا به دنبال بیان حقیقت یک واقعیت یا واقعیت یک حقیقت بر آییم .

واقعیت آن چیزی است که هست می بینیم و لمس می کنیم . حقیقت آن چیزی است که باید باشد . آن چیزی که در پس همه چیزهای دیدنی هست . آدم ها در حالت معمول از هر دو باز می مانند . همین باعث رنجش آدم ها می شود . اگر ما بر هر دو واقف باشیم هرگز خود یا دیگران را گرفتار نخواهیم کرد . اینکه همه خود را در هر امری عموما محق می دانند به رازآلودگی حقیقت و کتمان واقعیت بر می گردد . شعر بستری است مطلوب و ایده آل برای این برون رفت از خود و دیدن و لمس واقعیت در درون و پیرامون هر دو مقوله فکر کردن و اندیشیدن را ضرورت دانستن . او که شاعر تر است با احساس واقعیتی تلخ حقیقتی را افشا می سازد برای بهتر اندیشیدن و بر عکس در دریافت یک حقیقت واقعیتی را نمودار می سازد برای بهتر زندگی کردن و احساس درست دیگران .

در توجه به آثار دیگران هم می توان به این باریک بینی توجه کرد برای همسویی با دیگران . تو زمانی به داد دیگران می رسی که صدای دیگران را به خوبی بشنوی و از آن متاثر شوی . درک و دریافت شعر دیگران هم با این تاثیرپذیری معقول و خلاقه همراه خواهد شد . یعنی یک بداهه آفریده می شود که در تکمیل اثر دیگری کوشیده است . ما انسان هستیم که در دایره ای به هم پیوسته در تکمیل هم می کوشیم . گاهی این تکامل بی بروبرگرد در شعر اتفاق می افتد که جزیی از زندگی است .

رسول یونان

نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه من برای دو نفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم

* دو ماهنامه شوکران، شماره بیست و ششش

 

رضا آشفته

تنهايی رختی است زيبنده بر تن من

نگاهت را با خود دارم در خلوتم

ببين حالا هر دو يکی شده ايم

در ابعاد کوچک و خرد و حقير

 

رسول یونان به واقعیت تنهایی می پردازد که فارغ از هر نوع ادا و اطواری به دلایلی اتفاق افتاده است . اما رضا آشفته تنهایی را تزیینات درون آدمی می بیند که باید باشد و البته گاهی یک آدم دیگر باعث و بانی این خلوت گزینی و تنهایی خواهد شد . در نگاه یونان این تنهایی به دلایل و موانع بیرونی باید باشد اما در نگاه آشفته این تنهایی فرو می شکند چون خیال به داد این عاشق دلسوخته می رسد . او در این خلوت هر دو آدم را آن قدر کوچک می کند تا در درون هم جای بگیرند و این گونه از تنهایی تحمیل شده بر خود بگریزند . خیال یک راه حل برای گریز از این تنهایی است .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:58 توسط رضا آشفته |

وزن و موسیقی همیشه با شعر همراه است . حتا در پیشروترین شعرهای عالم هم این موضوع کاملا رعایت می شود . مگر شعر می شود بی وزن باشد . اینها که مدعی شعر بی وزن هستند با آنکه وزن های عروضی و کلاسیک را کنار می گذارند یا فاتحه ی آن ها را می خوانند به نوعی در پی ابداع وزن های جدیدتر بر آمده اند . آنچه نیما ابداع می کند و وزن و آهنگ خود را دارد که فروغ سهراب و اخوان ثالث و دیگران آن را به شیوه ی خود می گسترند . شاملو هم از وزن نیمایی می برد و رسم آهنگین و موسیقی خاص خود را بر شعرش می دمد . دمی که دیگران تا امروز به گونه های گوناگون ادامه داده اند . تا نوبت به براهنی و دار و دسته اش می رسد که در پی شعر ناب و زبان شناسانه دل به موسیقی و ضرباهنگ دلنشین خو بگیرند چیزی که مولانا در غزلهایش شدیدا به آن دلبسته است اما بر پایه ی عروض معمول . اینها بر موسیقی و حضور کلام می افزایند و از عروض کلاسیک کاملا چشم می پوشند تا با گستره ای تازه چشم و گوش مخاطبان شعر را آشنا کنند . آنچه که در خیلی از جوانان سمت و سو می گیرد و تبدیل به جریان غالب شعر دهه ی ۷۰ خورشیدی می شود . البته بیراهه های خود را این جریان به دنبال دارد و به همین دلیل در دهه ی ۸۰ خورشیدی از تکاپو می افتد و شاعران به افراط گرایی مزمن دچار می شوند و مخاطبان دلسوخته خود را از دست می دهند . و کمی هم با پررویی می مانند بی آنکه دغدغه ی مخاطب داشته باشند . برای همین به تیراژ ۵۰۰ نسخه هم بسنده کرده اند .

تو ملودی خود را در دل واژگان یا یک وضعیت شعری می دمی و شعری را می گویی که با آهنگی متفاوت عرضه می شود . با این کار تو شعر خودت را گفته ای که راه جداگانه ای را از آن شعر اول طی می کند . با یافتن وزن و آهنگ درونی خود که بهترین راه آن دلی دلی کردن است می توانید حال و هوای تازه ای را ابداع کنید. ملودی و نغمه های درونی که ریشه در فرهنگ و ناخودآگاه جمعی و کهن الگوهای گروهی افراد دارد زمینه تغیر و تبدیل تازه را ایجاد می کند .

محمدرضاچايچي

حالا

رودخانه شدم جاری

جلوی پایم چاهی کندند

سیاه از لجن

در عمق زمین راهی یافتم

با آبهای زلال

       خودم را شستم

از چشمه ای زدم بیرون

زیر نور آفتاب

راهی شدم به سمت دریا

حالا با دریا یگانه ام

هر چه لجن پرت می کنند به سوی من

از تهِ دل می خندم.

 

رضا آشفته

يار دلنشين

دريا دريا يار دلنشين من

 از چشمه مي آيم

از چشمه ي بريده از آفتاب

رها از خود

مي آمدم سر راهم

سياه شدند

و لجن بر من پاشيدند

زير زمين راهم را

دوان دوان رفتم

شستم خود را

با آبهاي زير زميني

زدم بيرون

تا كه پروازي و

خيال او را راحت كردم 

              در يكي شدن با دريا

حالا فقط مي خندم !

 

رضا چایچی به آب رونده می پردازد و رضا آشفته از این قاعده تبعیت می کند تا اینجا نوع تاثیر و دامنه ی آن مشخص است . اما رضا آشفته ملودی و نغمه خود را بر تن این سروده می تند تا این یکی شدن با دریا و خندیدن بر سیاهی را به گونه ی متفاوتی به نمایش بگذارد . در این تغیر و تبدیل دو ضرباهنگ متفاوت و کاملا روشن سلطه گری می کنند . چایچی نزدیک به حال و هوای شعر منثور در باره ی این سلوک آب می نویسد و آشفته بار آهنگین وضعیت را زیاد می کند تا وزنی و آهنگی بر سطر سطر شعر حاکم شود و حالا خیلی موزون این ملودی خندیدن را به نمایش می گذارد . او طوری می نویسد که این خندیدن القا شود . اما چایچی فقط خنده را نشان می دهد و این امکان دارد که مخاطبی به آن نخندد.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 توسط رضا آشفته |

ديدگاه من و تو در تماميت بخشيدن بر اثر هنري و ادبي تاثيرگذار است . قرار نيست من و تو يكي باشيم . اگر اين طور بود كه همه چيز كسل كنند ه مي شد . من طوري راه مي روم كه تو نمي روي . من طوري غذا مي خورم كه تو نمي خوري . من طوري مي بينم كه تو نمي بيني . اما هر دو مي بينيم . ديدگاه همين است . هر يك بنابر تعريف و زاويه ديد خود اشيا و پديده ها را مي بينيم . همين باعث مي شود با گستره اي بزرگ و بي نهايت از انسان روبرو باشيم .

من و تو با همين ديدگاه ها دنيا را به امروز كشانده ايم ملغمه اي از همه چيز . آيا مي شود غير از اين بود ؟ اگر بود كه اين نبود . ما قرار است در كنار هم همان طور كه دلخواهمان است زندگي كنيم . شايد نزديكي فكر و عمل داشته باشيم اما باز با هم تفاوت داريم . دست كم در جزييات به سر و كول هم مي پريم . اين همه چالش و همهمه در دنيا براي تفاوت در ديدگاه آدم هاست . قرار نيست همه مثل هم باشند .

شعر هم حتا در بداهه ترين حالت ممكن خود با يك تفاوت چشمگير روبرو مي شود چون دو تا آدم يك جور فكر نمي كنند . ببين اين همه مسيحي و مسلمان كه بين خود هم تفكيك قائل مي شوند . هر كسي ساز خود را مي زند .

شعر بداهه هم اگر از صافي ذهن دومي رد شود با يك كنش ساده يا پيچيده روبرو مي شود . اين كنش ريشه در همين تفاوت ديدگاه دارد . من و تو آدم و حوا و بچه را در مسير زندگي و درك هستي يك جور نمي بينيم . هر چند با هم موافق يا مخالف باشيم . بنابراين هر يك از ما درباره ي آن ها به دلخواه اظهار نظر مي كنيم يا مهم تر شعر مي سرايييم. زيبايي اين كار هم همين جاست . دو نفر تا بي نهايت در اين باره با هم متفاوت خواهند شد .

مهرداد فلاح

شعری در سه قسمت

١

 

جلو زدن از این آقا

که اسم خودش را گذاشته آدم

قدم ِ غول می خواهد

از که بگیرم وام؟

 

٢

 

انگشتِ قشنگش را ورز با گوش ِ من می دهد مدام

این خانمی که نامش حواست

 

٣

 

آتش! آتش!

دست می کشم بر سرش

بچه جان! خفته که باشی بهتر!

 

رضا آشفته

1.

قدم غول مي خواهد

رد شدن از او كه به احتمال

نامش را مي گذارد آدمي

 

2.

حوايي كه تا امروز كشيده است

خود را در هوسبازي

گوش مرا ورز مي دهد مدام

 

3 .

دست بر سرش براي يك خواب راحت

بخواب كوچولوي نازنين

اين آتش است

 

مهرداد فلاح  به آدمي اشاره مي كند كه قدم غول آسايي دارد . براي رد شدن از او به دنبال چنين پايي است تا وام بگيرد . اما رضا آشفته بر او با احتمال مي نگرد چون ممكن است او غول باشد تا آدم . در اينجا كمي جادو و خيال بر اين شخصيت اضافه مي شود .

فلاح ورز انگشت ها ي قشنگ حوا را تصوير مي كند . آشفته بر اين ورز هوسبازي نام مي گذارد شايد از اين دنيا با همه هوس ها و وسوسه ها بيزار است .

فلاح فرياد بر مي آورد كه آتش ! آتش ! آتشي كه آدمي را از هر كاري بر حذر مي دارد . آشفته اول نوازشي دارد و سازشي و بعد اعلام اينكه اين آتش است . در اينجا آتش فقط يك آتش است بايد از آن دوري كرد . يك حركت منطقي براي راحتي جسم و جان .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط رضا آشفته |

 تردید همه جا دست و پا گیر است . نوشتن و سرودن کار خلاقه است و این کار با یقیین ۱۰۰ درصد همراه است . حتی یک درصد تردید مانع از خلاقیت ناب و بلامانع خواهد شد . اینکه هزاران آثار ناقص و نیمه ناقص در عرصه های ادبی و هنری تولید می شود ریشه در همین تردیدها دارد .

باید اعتماد به نفس داشت . شعر یک اثر ادبی است و زمانی بارقه ای درخشان را در برخواهد گرفت که ناب باشد . ناب بودن یعنی تازه و بی مانند شدن . تو باید بر خود و کار خلاقه ات باور داشته باشی تا در رویارویی با هر پدیده ای با استقلال و رهایی دست به آفرینش بزنی .

این کار یک شبه ممکن نمی شود . چگونه می توان فهمید که بر تمام تردیدها و موانع غلبه شده است . این فقط با شناخت درونی روشن می شود . چقدر خودت را می شناسی ؟

تا بر خویشتن آگاه نباشی نمی دانی چه می خواهی و باید چه کار کنی . در این مراحل از پس آثار ناب محرم می شوی و فقط به تقلید صرف و گاهی آثار بی اساس اقدام خواهی کرد . اما امیدواری و تلاش در این راه تو را به سر منزل مقصود نزدیکتر خواهند کرد .

غلبه بر تردید یعنی رسیدن به یقین و در این مرحله پیروزی ممکن می شود . دیگر لازم نیست از روی دست دیگران بنویسی . بلکه در رجوع به آنان با دیدگاهی مستقل اثری ناب و تازه را ارائه خواهی کرد .

منصور اوجي

تردیدها

 

تردیدها ، وقتی که می آیند

خانه خرابت می کنند ای مرد

این موریانه / بیدها

در خانه ی جانت.

 

 

تردیدها

وقتی که می آیند.

رضا آشفته

هجوم ترديدها

ترديدها يك به يك صف كشيده اند

و نتيجه اش را خانه خرابي مي نامند

ببين موريانه ها را و بيدها

مرا در خود محاصره كرده اند

بي آن كه تصميمي شايسته و بايد

 

در هجوم ترديدها

گرفتارم از زمين و آسمان !

 

منصور اوجی از شاعران مهم شعر کوتاه در کشورمان است . این شاعر شیرازی نیمایی است . او در تردیدها یک تصویر ارائه می کند . این تصویر کاملا بیرونی و درونی می شود . خانه خرابی در جان آدمی معادل با خرابی های ناشی از بیدها و موریانه هاست . رضا آشفته همین تصویر را به گونه ای دیگر ارائه می کند . او درون و برون را در هم می آمیزد و یک تصویر ناب از این لحظه می سازد . گویی همه ی جهان به همین ویرانی مشترک بستگی دارد . یک تردید هم انسان و هم طبیعت را به ویرانی می کشاند . آنچه باعث خروج می شود بستگی به باور و تلاش مخاطب دارد . هیچ راه حلی ارائه نمی شود مگر خود فرد آن را کشف کند .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط رضا آشفته |

در بداهه سرایی گاهی یک واژه ژرفای هستی ات را زیر سلطه ی خود می گیرد . تو بی انکه بخواهی یا بدانی با آن واژه عجین می شوی. همین یک واژی  کلیدی فضایی را القا می کند که در همه ی ابعاد یک شعر نفوذ می کند . گویی هزارتویی است و تو به دنبال این کلید واژه تا دورها می روی و باز در نقطه ی صفر می ایستی . تو را یک واژه درگیر می کند و ذهنت در این سلوک کاوشگر است و شاید یک نتیجه ی قطعی همراه بیاورد و یا تو را با یک خلا تنها بگذارد .

تو در خود گم می شوی و پیدا . ناخودآگاهت در گمشدگی ات باز می ماند تا ذهنت در پیدایی تو بکوشد . یک سروده ی ناب در این بازی عیارانه در اختیارت قرار می گیرد . تو هنوز سوار بر توسن خیال در مدار اختیارات خود نیستی . تو فقط می تازی و ضرباهنگی زیر پایت تا دورها تو را نوازش می کند . حالا می ایستی و در ذهنت یک شعر نقش می بندد که همه چیزش را به تو مدیون است . پس با یک واژه آغاز کنید و این واژه می تواند در حین خواندن شعر دیگری در ذهن تو متبادر شود . فقط کافی است با این واژه که سکوی پرتاب توست بتوانی در ناخودآگاهت سیر آفاق و انفس کنی و در دایره ی الهام کشفی بزرگ تو را حیران کند .  

علی نادری

 

 جادو

گاهی که نیمه شب‌ها

چشمانت چیزی از باران

چیزی از باد

چیزی از جادو

       نمی‌داند

 

 

نیمه شب‌ها

گاهی

از پله‌ها

    بالا می آیی 

و همه سیگارها را نفرین می‌کنی

و همه پک‌ها را سرفه می‌کنی

از سکوت عذر می‌خواهی

همه هراس‌ها و همسایه‌ها را به دست خواب می‌سپاری

به یاد می‌آوری

                  چشمانی را

 که چیزی از جادو کم نداشت

 

 

رضا آشفته

جادوي تو را نبشته ام بر ديوار گلي

يك يادگاري براي هميشه هاي تلخ و شيرين

مي بيني كه در تو دويده ام

باد را

آب را

 و باران مرا با منت مي خواند به خلوت خود

شايد مطلوب نيست

شايد هم جادو باشد

در نگاهم تلختر مي شوي

 و من مي برم از خود

با يك دليل ناچيز

سير آفاق مي كني

و باز مي ماني

در دگريسي يك وزغ

و هراسي كه از ديوار مي آيد

به اين سوي حصار خانه اش

همسايه ي ديوار به ديوار

و يك چشم مرموز

با آييني

از لطف و دوستي

بمان تا در بازگويي تو نهراسم

چشم غره نمي روي

اميدوارانه

من در خود مي پيچم

تا ژرف باشي و سبكبال

پر كاه

در گريز

 

دو شعر بالا اصلا ربطی به هم ندارند و بر خلاف شعرهای قبلی هیچ نقطه ی مشترکی بین آنها دیده نمی شود اما شعر رضا آشفته بعد از خواندن شعر علی نادری سروده شده است . در این دو شعر واژه ی " جادو " فضاسازی می کند . در عین حال  دو فضای متفاوت را تداعی می بخشد. دو آدم در دو شرایط متفاوت جادو شده اند و هر یک در خلوت شخصی خود به بازگویی این فضا می پردازد . در شعر نادری  چشمانی جادو را بر سر این آدم آورده اند اما در شعر آشفته این جادو بر دیوار گلی ثبت می شود و بر تغییر و تحول این آدم دگرگون شده تاکید می کند .  

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:56 توسط رضا آشفته |

بداهه مفهوم اینک اکنون و حالا را دارد . اتفاقی کاملا حسی و شهودی که در لحظه ی اکنون به وقوع پیوسته است . آن قدر تند و سریع اتفاق می افتد که مثل یک تصادف می ماند . یک شانس که می تواند بی آندازه بزرگ باشد و یا حدی معلوم و بی مقدار دارد . این دیگر به حال تو بر می گردد که به قاعده از این حال آنی و لحظه ای چقدر برداشت کرده باشی . یعنی حال و روزت چقدر به آنچه که بر تو تاثیر گذاشته همسو و همخوان شده است . این بستگی به تو دارد . بنابراین در سرودن بداهه هر دو طرف مهم هستند . در اینجا بحث بر سر تاثیر از شعر دیگران است . حالا فرقی نمی کند که این شعر و شاعر که باشند . مهم تاثیر گذاشتن است . شاید در این لحظه حافظ با آن همه نام و نشانش تو را برافروخته نکند اما یک شاعر جوان امروزی که شاید نام و نشانی هم نداشته باشد بر تو آن قدر تاثیر بگذارد که خودت هم باورت نشود .

 

واژگان تو را در زمان خواندن متاثر می کنند . تو بی آنکه بخواهی در گرداب واژگان می افتی و با حال خود به وصف تازه ای از یک موقعیت یا فضا می پردازی و در واژگان انقلابی رخ می دهد . تو آن گونه که خواسته ای و این خواست در ناخودآگاه تو بایگانی است . سروده ای دیگرگونه از ذهنت عبور می کند . حالا زبان تو به تو می گوید که چقدر تاثیر گرفته ای تا در سرودن موفق باشی . موفق از این جهت که شعری با امضای تو آفریده می شود و شعر قبلی فقط در حد یک همنشین قابل استناد خواهد بود .

هیوا مسیح

١.

 

گفت:

 

 سالی در  نیویورک بودم،

 کسی گفت:

        چگونه عارفی تو

که عارف در بیابان است!؟

         گفتم: چون بیابان در من است.

 

رضا آشفته

نقش من

نقش من در نيويورك

و من در بيابان

گفت عارفي شوريده

و خنديد مردي پرسشگر

دنيا محل بازي است

و هريك آنگونه ايم كه مي خواهد

 

هیوا مسیح وضعیتی را توضیح می دهد که شکل جادویی به خود می گیرد . مرد عارف در نیویورک است اما او را در بیابان دیده اند . زیرا دل عارف در این یکسال در بیابان بوده تا نیویورک . آشفته در اینجا مرد را در بیابان می گذارد و نقش یا همزاد او را در نیویورک تصویر می کند . این شوریدگی را طبیعت برای آدم تعریف می کند . بنابراین هر کس در اندازه وسع درونی اش از عهده بازی بر می آید یک بازی کاملا قاعده مند اما بستگی دارد که چقدر دل بدهی تا از بازی سر در بیاوری .

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:23 توسط رضا آشفته |

اینکه بخواهی شعری بگویی که در نهایت مال تو باشد کار سهل و ممتنعی است . اول باید با خودت صادق باشی وگرنه همه دارند از یک جا الهام می گیرند و آنهایی به استقلال در خلاقیت می رسند که نسبت به دیگران صادقترند . شعر در ناخودآگاه اتفاق می افتد و بی آنکه تو در وهله ی اول در بودن آن دخالت داشته باشی تو را انتخاب کرده است برای سروده شدن . گاهی یک کلمه یا آوا یا حرف یا زمزمه ای بانی این اتفاق غیرمنتظره می شوند .

اما این اتفاق گاهی یک شعر است . شعری که تو را برای دوباره خوانی یا دوباره سرودن انتخاب می کند . در همین دنیای فعلی بسیاری شعر هست که در ادامه شعر دیگران سروده شده اند اما شاعر ثانی بر این تاثیرپذیری اعترافی نکرده یا خود هم متوجه ی این موضوع نشده است .

من هم در ابتدا بر این موضوع واقف نبودم که با خواندن یک شعر به فاصله ی چند ساعت شعری گفته ام که از شعر دیگری متاثر بوده است اما یکبار شعری از اکبر اکسیر که از شاعران شعر فرانو و ساکن آستاراست خواندم که در آن واحد شعری بر اساس آن گفتم که این نکته مرا بر یک اتفاق جالب رهنمون کرد که ذهنم در برخورد با پدیده های مختلف خارج از خود از جمله شعر تاثیر می گیرد و من باید در حفظ امانت راستگو باشم بالاخره این شعر از مبدایی می آید که آن هم در حد و اندازه ی خود حائز اهمیت است .

کلمات سازنده ی یک شعر هستند و نوع چیدمان و ترکیب آنهاست که سبک و سیاق و جنسیت شعر را تعیین می کند . بنابراین هر شاعری با اختلاف در چیدمان خود را از دیگران متمایز می کند . همین تفاوت عمده باعث جدایی شعرها از همدیگر می شود .

اکبر اکسیر

اکو

 

قلبم صدای سگ می دهد

از تنگی دریچه

گربه‌ای ناگهان جست می زند

من می ترسم

و هر ٨ ساعت یک عدد

پرپرانولول ٤٠

گم می شود!

 

رضا آشفته

صداي سگ

 

صداي سگ از قلب من

و گربه هاي گريز

جيغشان را مي پاشند

 در كوچه هاي فراموشي

و ترسي كه با قرص رنگارنگ مي شود

بر دلم يك آه

گم مي شود !

این دو شعر در ظاهر به هم خیلی شباهت دارند . اما در باطن هر دو درباره ی اتفاقی متفاوت حرف می زنند که همین زمینه تفاوت شکلی آن دو را فراهم می سازد . در شعر اکسیر قلب با صدای سگ گربه را می ترساند و خود از این لحظه می ترسد اما در شعر آشفته این ترس در لحظه به وقوع نمی پیوندد بلکه بعدا این ترس شکل یک آه به خود می گیرد از یادآوری ترسی که قلب این آدم بر گربه های گریز تحمیل کرده است و در اینجا بازهم بر خوش قلبی یک آدم تاکید می شود و شاید همین عارضه باعث ایجاد بیماری قلبی شده است .

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:12 توسط رضا آشفته |

بداهه سرایی تجربه ای بی نظیر و مانند است . شعری و متنی خوانده می شود و بی آن که اراده ای در کار باشد ذهن و روحت به سرودن و باز آفرینی واداشته می شود . آنچه تو می سرایی با خلاقیت خاص توست و اصلا ربطی به شعر و متنی که از آن تاثیر گرفته ای ندارد . البته تو تاثیر گرفته ای و بی ملاحظه و با جسارت بر این نکته صحه می گذاری که از کدام منبع شعرت را گرفته ای بی آنکه مثل و مانندش باشی . این اعتراف بر یک شعر با ظرفیت اشاره می کند و در عین حال تو را صادقانه در سرودن معرفی خواهد کرد . به هر تقدیر ما همیشه از روی دست دیگران می نویسیم بی آن که حتی اقتباس یا برداشت آزاد کرده باشیم .

آواز مِه

گروس عبدالملكيان

 

بليط قطار را پاره ميكنم

و با آخرين گلهي گوزنها

به خانه برميگردم

 

آنقدر شاعرم

كه شاخهايم شكوفه داده است

و آوازم

چون مِهي بر درياچه مي‏گذرد:

     شليك هر گلوله خشمي است

      كه از تفنگ كم ميشود

     سينهام را آماده كردهام

      تا تو مـهربانتر شوي

 

 

پايان يك گوزن

رضا آشفته

مرگ من در دستهاي توست

شليك گلوله اي

                   و پايان يك گوزن

بگذر از اين زخم ناسور نشسته بر قلبت

شاعر باش و مهربان

مرا نجات خود بدان

در تقلاي بودن

تو را هميشه آزادگي ماندگار كند

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:16 توسط رضا آشفته |

سگ هم تو را نمي ليسد

با اين نگاه وحشي ات

چه سخت عشق مي ورزي

مگر سوسك قورت داده اي

مانده در حالت تهوع

رنگ پريده از رخسارت

ارواح خبيثه را به ياد مي آوري

من تو را مهمان شمايل هاي شاد كرده ام

در فرورين 87

اما تو سنگ تمام گذاشته اي

سگ انسان نما   اين است نقاب جشن فرخنده ي سال ؟!

نگاهم را ببين و بدان عشق را نمي ميرانم در نبودن تو

هست او كه مرا راه مي نشاند در سبزي دشت شقايق

پاچه ام را نمي گيرد و مهربان مي نوشد قهوه ي تلخ را

و يك برگ از صد برگ خاطراتش را شعر مي كند به خاطر من

من نجابت را از تو به ارث برده ام

هولناك گريه ام را در آورده اي

مي روم سرنوشت را طور ديگري بنويسم

 و ديگر تو را سگ نمي خوانم

در بعدازظهر فراموشي نام و نشان تو  

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:58 توسط رضا آشفته |

<